X
تبلیغات
رایتل

 

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی

غنیمت است چنین شب که دوستان بینی

 

به شرط آن که منت بنده وار در خدمت

بایستم تو خداوندوار بنشینی

 

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست

هزار سال برآید همان نخستینی

 

چو صبرم از تو میسر نمی‌شود چه کنم

به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی

 

به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست

نیاید و تو به از من هزار بگزینی

 

به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش

چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

 

تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو

هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی

 

لگام بر سر شیران کند صلابت عشق

چنان کشد که شتر را مهار دربینی

 

ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت

زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی

 

مرا شکیب نمی‌باشد ای مسلمانان

ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی