X
تبلیغات
رایتل

 آینه ی خورشید از آن اوج بلند

شب رسید از ره و آن آینه ی خرد شده

شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو

خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد

 کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب

شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه ای شیرین است

من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن

 این سکوتی که تو را می طلبد نیست عمیق

وه که غافل شده ای از دل غوغایی من

 می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب

 مکن ، این نعمه ی جادو را خاموش مکن

 زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان

سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست

برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن

خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه ای ست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

عشق در پنجه ی غم قلب مرا می فشرد

با تو ای خواب ، نبرد من و دل زینت سبب است

مرغ شب آمد و در لانه ی تاریک خزید

نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم

آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود

روح را نغمه ی همدرد فتوحی ست عظیم

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.