X
تبلیغات
رایتل

 شعر تازه است و نوش جان اش کنید :

 

باید دیوانه شده باشد فصل

که عبور مورچه های کارگر

در گودی چشم هایت را

جشن گرفته است

دیوانه شده باشد فصل

که باد بی زبان را

لای دنده های لاغر ات معطل کند

تا حرفی

یا کشفی ولو کوچک

از دهان باستان شناس پیر را

زیرکانه اخراج و

بر گوش درخت ها جار زند

به حکم شرع  

اندوه جنازه های زیادی را

از مسیر خانه تا گور

شعر واره باریده ام

و افسوس خورده ام

به ضجه های تلخ مادران دلگیر

و شاعرانه

موج موج

سوسوی کم فروغ آخرین نگاه شان را

بر فراخ سینه ی کلماتم

منسوخ کرده ام

به حکم شرع

تشریح آخرین ملاقات دو ‌دست را

به گاه پنجه ی فرو رفته در خاک

شعر کرده

و آرام گریسته ام

اما،

اما جنازه ای هست

که سال هاست

روی دست و ‌دلم جای مانده است

جنازه ای به شکل آه

که جناغ سینه اش

استخوان های ترقوه

و ساق های نازک بلند اش

خواب هزار ستاره را

در بند به بند دل ام

یکریز برآشفته است

اسکلتی بدور از تعاریف پزشک ها

اسکلتی دور از ظن کارآگاه ها

و بارها از خودم ‌پرسیده ام

که این صحرا

با چشم اندازی

به وسعت لبان ماه و ماسه

بازمانده ی استخوان کدام دریاست

که در فراق ماه اش

این گونه بی خبر

جان سپرده است...!

 

نظرات (1)
شنبه 6 آبان 1396 ساعت 22:40
باید دیوانه شده باشد فصل
که عبور مورچه های کارگر
در گودی چشم هایت را
جشن گرفته است
دیوانه شده باشد فصل
که باد بی زبان را
لای دنده های لاغر ات معطل کند

بسی زیبا
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.