X
تبلیغات
رایتل

مثل دریا بود اما با عطش تبخیر شد

دیگر آن ساعت شنی را برنگردان! دیر شد

 

با نگاه سنگی ات آیینه ی قلبش شکست

و خدا در قامت آیینه ها تکثیر شد

 

درد او عشقی مبرهن بود اما بی گمان

با الفبای نگاهت نابجا تفسیر شد

 

آرزوهای محالش یک به یک بر باد رفت

خواب های هولناکش موبه مو تعبیر شد

 

کوچه ها هم بی خبر بودند از او مدتی

تا خبر دادند یک دیوانه در زنجیر شد

 

صورت چین خورده ی تقویم هم باور نکرد

عشق دختر بچه ای را که به پایت پیر شد

 


 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.