من از این سرزمین چه خواستم

جدا از تکه‌ای نان

گوشه‌ای سرشار از اطمینان

جیبی سیر...

و

مُشتی آفتابِ آرام...

بارانی از دوست داشتن و

پنجره‌ای باز به سوی آزادی و عشق

 

من بیش از این چه خواستم

که هرگز...نبود. .

تا که نیمه شبی

دروازه‌ای را شکستم رفتم

برای همیشه رفتم...

 

 

 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.