X
تبلیغات
زولا


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا عکس دل ماست در آیینه جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟

 

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

 

تشنه خون زمین است فلک وین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

 

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

 

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

 

این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی

 

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

  

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.