عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

ای آن که در گلوی تو شوق شراب نیست..."غلامرضا طریقی"


ای آن که در گلوی تو شوق شراب نیست

درد تو آن چنان که نوشتند آب نیست

 

تغییر نسبت عطش بی حساب تو

با اشک های مرثیه خوان بی حساب نیست

 

چندی ست مثل حُرّ به دو راهی رسیده ام

اما مرا جسارت آن انتخاب نیست

 

من با جهاد اکبر تو همدلم ولی

در عیش لذتی ست که در انقلاب نیست

 

هر پنجه که علم بکشد نیست ماه قوم

هر ذره ای که نور دهد آفتاب نیست

 

من در به در ذلیل امان نامه ام ولی

عباس تو به فکر حساب و کتاب نیست

 

بر شاعرت ببخش اگر این سروده نیز

چون روضه های رایج پر آب و تاب نیست...!

 

 


غزل شمارهٔ ۱ ... امیرخسرو دهلوی

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

 

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

 

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

 

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

 

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

 

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

 

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

 

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

 

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

غزل ۴۵۱ ..."سعدی"

دو چشم مست می گونت ببرد آرام هشیاران

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

 

نصیحت گوی را از من بگو ای خواجه دم درکش

چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران

 

گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی

ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران

 

گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند

همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران

 

چه بوی ست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری

ندانم باغ فردوس ست یا بازار عطاران

 

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی

به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

 

الا ای باد شب گیری بگوی آن ماه مجلس را

تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

 

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران

 

گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن

نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران

 

کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن

رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران...

 

» دیوان اشعار » غزلیات

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود..."مهدی ازوج"


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود

 

تا همین چشم پر از روزن امید شود

شاید امید از آن معجزه حاصل بشود

 

کاش یک بار بفهمد که دلم می شکند

تا زمان بگذرد و تجربه کامل بشود

 

نیست دلدار که هر شب قدحم تازه کند

تا قدح بر لب او سرزده مایل بشود

 

یار من رفت بماند که چه حالی دارم

حال من با نم اشکم به سحر گل بشود

 

ترسم از این شده آنقدر دو چشمم دریاست

گونه ام گود شده مرتع  ساحل بشود

 

گرچه شعرم همه ترسیم می و معشوق است

مانده تا شاعرتان  بلبل محفل بشود

 

یکنفر کاش بیاید دل هومن ببرد

تا مگر این دل من صاحب منزل بشود

 


تنها شدم..."علیرضا بدیع "

 

تنها شدم

آنقدر که انگار نه انگار

با آینه آراسته ام دور و برم را

خیر از تو ندیدم من و از شهر تو رفتم

تا باد به گوشَت برساند خبرم را


چند بند از چهارپاره ای جدید... "اهورا فروزان"

از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه‌ات دادم
باز یادم نبود دل کندی
یادم آمد، به گریه افتادم

 
نیستی تو، جهان پر از خالی‌ست
خالی از عشق، خالی از همه چیز
مثل تنها قدم زدن وسطِ
عصرِجمعه حوالیِ  پاییز...
 
باز هم آن سوال تکراری
چه شد از من دلت برید اصلا؟
تو چه گفتی که از تو برگشتم؟
من چه کردم دلت گرفت از من؟
 
کاش می‌شد به قبل برگردم
سرنوشتم عوض شود شاید
کاش تنها برای من بودی
تا جهان جای بهتری باشد....
 
 

 

غزل ۱۶ ..."سعدی"

 

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

 

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

 

شربتی تلخ تر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

 

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

 

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

 

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

» دیوان اشعار » غزلیات