| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یار دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه اکنون دیریست
که فروریخته در من گویی
تیره آواری از ابر گران
چو میآمیزم با بوسه تو
روی لبهایم می پندارم
میسپارد جان عطری گذران
آنچنان آلودست
عشق غمناکم با بیم و زوال
که همه زندگیم میلرزد
چون ترا می نگرم
مثل این است که
تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب وروز
شب و روز
شب و روز
بگذار
که فراموش کنم
تو چه هستی,جز یک لحظه,یک لحظه
که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آ گاهی؟
بگذار که
فراموش کنم...
من از روئیدن خار بر سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها
من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم
که کس ،ناکس نمی گردد از این افتان و خیزان ها
*
آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آیند برون
آن یک شمشیر بران وان دگر نعل خر است .
شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است .
کره اسب از نجابت در تعاقب می رود
کره خر از خریت پیشاپیش مادر است .
کاکل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد
زلف از افتادگی همسان مشک و عنبر است .
نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست
روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است .
دود گر بالا رود کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم
که نا کس!کس نمیگردد از این بالا نشینی ها
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال
اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ،
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...
(شاعر جوان معاصر- میخانه ی بی خواب/فصل پنجم)
دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟
تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن!
ای که شاعر سوختی، پروانه می خواهی چه کار؟
مـُردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار؟
مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !
در دل من قصر داری، خانه می خواهی چه کار ؟
بشکن این آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح آن زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!
گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟!
عاقلی دیوانه ای را داد پند
کر چه بر خود می پسندی این گزند؟
می زنند اوباش کویت سنگ ها
می دوانندت ز پی فرسنگ ها
کودکان پیراهنت را می درند
رهروان کفش و کلاهت می برند
یاوه می گویی چو می گویی سخن
کینه می جویی چو می بندی دهن
گر بخندی ور به گریی زار زار
بر تو می خندند اهل روزگار
نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی خاک خوردی ای عجب!
آب دادیمت فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی چون دواب
خوابگاه اندر سر ره ساختی
بستر آوردند دور انداختی
بر گرفتی زآدمی چون دیو روی
آدمی بودی و گشتی دیو خوی
دوش طفلان بر سرت گِل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند
نانوا خاکستر افشاندت به چشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم
رندی از آتش کف دست تو خست
سوختی آتش نیفکندی زدست
چون تو کس نا خورده می مستی نکرد
خوی با بد بختی و پستی نکرد
مست را مستی اگر یک ره بُود
مستی تو هر گه و بی گه بود
بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود با یکی زایشان بگوی
گفت من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوه پروردگار
دیده ، زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم
تو مرا دیوانه خوانی ای فلان
لیک من عاقل ترم از عاقلان
گر که هر عاقل چو من دیوانه بود
در جهان بس عاقل و فرزانه بود
عارفان کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود خدا را یافتند
من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه می بینی؟ به جز وهم و خیال
من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می بینی به غیر از خاک و خشت
چون سرشتم از گِل است از نور نیست
گر گِلم ریزند بر سر دور نیست
گنج ها بردم که ناید در حساب
ذرّه ها دیدم که گشته است آفتاب
عشق حق در من شرار افروخته است
من چه می دانم که دستم سوخته است
چون مرا هجرش به خاکستر نشاند
گو بیافشان هر که خاکستر فشاند
تو ، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد؟ چون؟
از طبیبم گر چه می دادی نشان
من نمی بینم طبیبی در جهان
من چه دانم آن طبیب اندر کجاست
می شنا سم یک طبیب آن هم خداست...
سکوت آب
می تواند
خشکی باشد وفریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند
گرسنگی باشد وغریو پیروزمندانه ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غریو را
تصویرکن !
تمامیِ الفاظ ، جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!
به چه
مانند کنم موی پریشان ترا؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی
که نهد گرم نوازی در سیم
یا بدان شعله شمعی که بلرزد زنسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یک نغمه جادویی از پنجه گرم
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم موی پریشان ترا؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی
که نهد گرم نوازی در سیم
یا بدان شعله شمعی که بلرزد زنسیم؟
به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟
به یک نغمه جادویی از پنجه گرم
به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟
به چه مانند کنم سرخی لبهای ترا؟
به یکی لاله شاداب که به نشته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟
مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به یک
بستر رویایی نرم
به یکی ابر سپید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم
به یکی
چشمه نور
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گرمی در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟
به چه مانند کنم خلوت آغوش ترا؟
به یکی بستر گل؟
به پرستشگه عشق؟
یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد؟
به نفسهای بهار؟
یا به یک خرمن یاس
که شمیم خوش آنرا همه جا باد برد؟
به چه مانند کنم ؟ من ندانم!
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم؟...