عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی"

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

 

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

 

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

 

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت را در دستم گذارم

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 

 


رباعی... "خاقانی"

 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

 

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار بود هر آن که او را نکشند

 

 

  

ترانه اقیانوس..."علی ایلیا"

می خندی و خندت مثل اون اولا نیست

این جایی اما فکرت اصلا این جاها نیست

جوری غریبی می کنی با من که انگار

حتی قیافم واسه ی تو آشنا نیست

حتی قیافم واسه ی تو آشنا نیست

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

 

تو تا همیشه توی قلبم موندگاری

واسه پشیمونی همیشه وقت داری

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

 

تموم لحظه های بی تو ناتمومه

تصویر خنده هات همیشه رو به رومه

غیر از کسی که بین ماهارو بهم زد

حالا دیگه هیشکی میون ما دو تا نیست

 

من دست و پامو توی عشقت بستم و اون

حتما مثل من توی عشق بی دست و پا نیست

هر روز می گم با خودم مردم براش تا

بعدا نپرسم از خودم هر روز چرا نیست

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

تو تا همیشه توی قلبم موندگاری

واسه پشیمونی همیشه وقت داری

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

تموم لحظه های بی تو ناتمومه

تصویر خنده هات همیشه رو به رومه

 

 


 

کجایی؟..."عراقی"

  

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم

 

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی

ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

 

ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی

مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

 

تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری

مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

 

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

 

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم

 

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

 

مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق

تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

 

همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت

نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

 

عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

 


رباعیات... "مولانا"

 

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

 

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

 


 


آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد

خون است بیا ببین که چون می‌ریزد

 

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

 

 



عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

 

 با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هر چه بادا بادا

 




از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

 

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 



 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

 

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم


دل پرده پرده خون است ، از پرده داری ما... "فرخی یزدی"

 گلرنگ شد در و دشت ، از اشکباری ما

چون غیر خون نبارد ، ابر بهاری ما

 

با صد هزار دیده ، چشم چمن ندیده

در گلستان گیتی ، مرغی به خواری ما

 

بی خانمان و مسکین ، بد بخت و زار و غمگین

خوب اعتبار دارد ، بی اعتباری ما

 

این پرده ها اگر شد ، چون سینه پاره دانی

دل پرده پرده خون است ، از پرده داری ما

 

یک دسته منفعت جو ، با مشتی اهرمن خو

با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما

 

گوش سخن شنو نیست ، روی زمین و گر نه

تا آسمان رسیده است ، گلبانگ زاری ما

 

بی مهر روی آن مه ، شب تا سحر نشد کم

اختر شماری دل ، شب زنده داری ما

 

بس در مقام جانان ، چون بنده جان فشاندیم

در عشق شد مسلم ، پروردگاری ما

 

ازفر فقر دادیم ، فرمان به باد و آتش

اسباب آبرو شد ، این خاکساری ما

 

در این دیار باری ، ای کاش بود یاری

کز روی غمگساری ، آید به یاری ما

 


وعده کردم که به تو سر نزنم..."؟"

 

وعده کردم که به تو سر نزنم

برسم تا دم در در نزنم

 

قول دادم به غزل های خودم

زل به چشمان تو دیگر نزنم

 

مطمئن باش خیالت راحت

گله ای از تو به دفتر نزنم

 

این چه رسمی است که باید یک عمر

حرف خود را به تو آخر نزنم

 

برو ای عشق برو تا این که

روی دستان تو پرپر نزنم