عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

ای خوش آن کس که شبش تکیه به پهلوی کسی ست..."امیرخسرو دهلوی "

 بند جانم ز خم سلسله موی کسی ست

زخم جانم ز کمان خانه ابروی کسی ست

 

شب ز غم چون گذرانم من تنها مانده

ای خوش آن کس که شبش تکیه به پهلوی کسی ست

 

گریه امروز نمی ایستدم، کاندر خواب

دیده ام شب که رخم گویی بر روی کسی ست

 

از کجا آمدی، ای باد، که دیوانه شدم

بوی گل نیست که می آید، این بوی کسی ست

 

پند خود بیهده ضایع مکن، ای صاحب پند

کز توام نیست خبر ز آنکه دلم سوی کسی ست

 

دل من دور نرفته ست، نکو می دانم

باز جویید همانجاش که در موی کسی ست

 

بو که از گم شده خویش نشانی یابم

روز و شب گشتم هر جا که سر کوی کسی ست

 

از دل و دیده و جان هر چه دهم راضی نیست

یارب، این ترک جفا پیشه چه بدخوی کسی ست

 

گر تو منکر شوی، ای شوخ، بداند همه کس

کاین بلای دلم از نرگس جادوی کسی ست

 

سر ابروی تو گردم، گرهش بازگشای

که کمانت نه به اندازه بازوی کسی ست

 

همه بهر دگرانست زکوة حسنت

آخر این خسرو بیچاره دعاگوی کسی ست

 

 


چمدان..." علیرضا آذر"

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بارو بندیل سبک می کنی و می بَریش

 

خودکشی مرگ قشنگیست که بدان دل بستم

دست کم هر شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم

به سرم می زند این مرتبه حتماً بپرم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

 

قبل رفتن ? ، ? خط فحش بده داد بکش

هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

 

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم

توری از ریشه بکش بر رگ کوتاه شوم

 

مثل سیگار خطرناکترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

 

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

 

می پرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند...

 

 


وسط خانه برف می بارد... "اهورا_فروزان"

 

وسط خانه برف می بارد

از اتاقم کلاغ روییده

جالباسی مترسکی تنهاست

که شبیهت لباس پوشیده!

    

نیمه ای رفته، نیمه ای مرده

خانه بی تو خرابه ای سرد است

درد ها در سرم مچاله شدند 

زندگی مثل قرص سردرد است!

 

رفته ای! شیشه شیشه می شکنم

زخمی تکه تکه های منی

پنجره، پنجره پر از بغضم

کاش گاهی به من سری بزنی

 

در خیالم هنوز مال منی

چشم هایت خلاصه ی دنیاست

مهربانی اصول دین من است

عشق حقّ تمام آدم هاست

 

این جنون است! رفته ای اما

با توام بین خواب و بیداری

 اس ام اس می زنم به تو شاید

بنویسی که دوستم داری

 

گریه کردن به این امید محال

که بگویی : بخند دیوانه

خبری از تو نیست! می میرم

روی دستان آشپزخانه

 

"حال" خود را فریب می دادم

که خوشی ها درست پشت درند

آه! لعنت به هرچه "آینده" است

مرده شور "گذشته" را ببرند

 

جبر من، اختیار من را کشت!

جبرِ من، اختیارِ من را زیست

مرگ دست خداست -باور کن-

زندگی در اراده ی من نیست!

 

دل بسوزان برای تقدیرم:

زنده ای که فقط نفس بکشد!

شب و روزش به مرگ فکر کند

پا از آنچه که هست پس بکشد

 

خاطرات منی! چه کار کنم؟

بی تو اصلا نمیتوان سر کرد

باش! حتی اگر که کم باشی

من گلایه نمی کنم.... برگرد

 

رفته ای! شیشه شیشه میشکنم

زخمی تکه تکه های منی

پنجره، پنجره پر از بغض ام  

کاش گاهی به من سری بزنی  

 

تکیه کردم به شانه ی دیوار

-بی تو دنیا چقدر غم دارد-

چشم های کلاغ ها خیس است

وسط خانه برف میبارد...

  

 

 چهار پاره کلاسیک

 

بعدازظهرهای جمعه... "احمدرضا احمدی"

 

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را

به یاد دارم که در غروب آن ها

در خیابان

از تنهایی گریستیم

ما نه آواره بودیم، نه غریب

اما

این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت

می گفتند از کودکی به ما

که زمان باز نمی گردد

اما نمی دانم چرا

این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!

  

 

این گونه درمانم مکن... "پارسا خسروی"

با تو هستم عشق شور انگیز، گریانم مکن

از شروع عاشقی ؛ زار و پشیمانم مکن

 

نرم نرمک آمدم با شوق دیدارت ولی

با فراغ دیگرت ، مجنون دورانم مکن

 

من که درعشق تو دائم در گدازم نازنین

حرفی از دوزخ مگو ، آتش براین جانم مکن

 

وعده وصل و بهشت و حوریانم می دهی؟!

زحمت حوری مکش؛ این گونه درمانم مکن

 

یوسف مصرم ، بیا از چاه بیرونم بکش

بیش از این ها ، این چنین، درحصر و زندانم مکن

 

باب میلت می شوم؛ تنها کمی رخصت بده

با تو از نو می شوم ؛ چون نقطه پایانم مکن

 

 


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت... "حافظ "

 

 

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

 

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

 

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

 

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

 

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

 

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

 

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

 

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغ بچگانم در این و آن انداخت

 

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

 

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

 

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

 

 

کوچه..." فریدون مشیری"

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه

جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم