| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
داره برف میباره روی سرم
یکی دورِ چشمامو هاشور زده
همیشه دلم واسه اون بچه که
یه روز توی من گم میشه شور زده
چهلسالگی خیلیام دور نیست
ولی پیشِ تو هفتساله میشم
نمیشه جوون شد ولی با تو من
همون قصهای که محاله میشم
یه ماهی سیاهم که دریازدهس
لبت مثلِ یه ماهیِ قرمزه
تو شاخه نباتی که طعمش هنوز
تو شیرینیِ شعرای حافظه
زمین و زمانو به هم میزنم
نباید سکانسِ چشات کات شه
با کیهان برات شیشه پاک میکنم
نمیذارم این پنجره مات شه
اگه قفلهای جهان بستهاَن
هنوزم تو دستم کلیدِ سُله
منو مست کُن با نگات قدِ اون
جنینی که تو شیشهی الکله
یه کابوس دائم تو بیداریمه
یه موجودِ بیصورتِ ترسناک
هیولایی از جنسِ تهران و ترس
پُر از چرک و خون، با تنِ چاک چاک
یه اهوازِ زنده به گور زیرِ شن
یه دریاچهی گم شده تو نمک
یه دروازهغار بچهی کیفقاپ
یه شهرنو نزدیکِ میدون ونک
تو دفترچههام مینویسم مُدام
از اون گربهای که بدل شد به موش
کدوم شاعرو قورت داده خزر
که خیس کرده این ابرِ شلوارپوش
میشه پشتِ پا خورد و سر خم نکرد
میشه منتظر موند و چوب خط کشید
آتیشبازیِ برجِ میلادو از
تو سلولهای اوین میشه دید
هنوزم بهار زیرِ این برفهاست
بمون تا جوونه به یادم بیاد
بذار دنیا یادش بره مردیو
که مُرد اما رو رؤیاهاش ایستاد
یه روز روزگارِ ما زیبا میشه
محاله از این آرزو بگذرم
هنوزم امیدم جوونه ولی
داره برف میباره روی سرم
الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بیتیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوهی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچهی بادی
به پای چشمهی طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین سایهای هم دیدی و داد سخن دادی
قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق
ترسم که در سماع شوم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام عشق
با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق
از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق
سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق
۲۶ آبان زادروز شاعر است ،به همین مناسبت شعر شب من با صدای خود شاعر تقدیمتون...
http://s8.picofile.com/file/8274974576/shamselangeroodi_
dar_shab_ahangsaz_kamranerasolzadeh.mp3.html
بی تو چه باشد گردش دوران
بند گرانی بر تن بی جان
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم
خرمی دولت من از چه پریدی
بال و پر طاقت من از چه بریدی
ای تو شکفته در دل و جانم
صبر و خموشی من نتوانم
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم
خرمی دولت من از چه پریدی
بال و پر طاقت من از چه بریدی
شاعر و خواننده: شمس لنگرودی
آهنگساز: کامران رسول زاده
تنظیم: سروش قهرمانلو
محمدتقی جواهری گیلانی معروف به محمد شمس لنگرودی (زادهٔ ۲۶ آبان ۱۳۲۹ در لنگرود) شاعر، پژوهشگر و مورخ ادبی معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است.

| زادروز | ۲۶ آبان ۱۳۲۹ لنگرود، ایران |
|---|---|
| محل زندگی | تهران |
| ملیت | ایرانی |
| نامهای دیگر | محمدتقی جواهری گیلانی |
| پیشه | آموزگار، کارشناس اقتصادی، دبیر |
| همسر | فرزانه داوری |
| فرزندان | الیانا |
| والدین | جعفر شمس لنگرودی (پدر) |
وی دیپلمِ ریاضی و لیسانسِ اقتصاد و بازرگانی دارد و مدرس دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس داده، و به همراه حافظ موسوی و شهاب مقربین مدیر انتشارات «آهنگ دیگر» است.
آرام باش عزیز من ... آرام باش
حکایت دریاست ، زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم ، چشمهایمان را می بندیم ، همه جا تاریکیست
آرام باش عزیز من ... آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای برف
که این دفعه
درست از جائی که تو دوست داری طالع می شود ...
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا میکنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها لب حوض
درون آینهی پاک آب مینگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانهی من
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بیجوانهی من
چه نیمه شبها کز پارههای ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساختهام
چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناختهام
به خواب میماند
تنها به خواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیدهی من
بهجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرندهی ساکت و غمگین
ستارهی بیمار است
دو چشم خستهی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی …