عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

ای جان جان بی‌من مرو... "مولانا"

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

 

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

 

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

 

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

 

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

 

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

 

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

 

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

 

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

 

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

 

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو...

 


گلی جان... "؟"

در چشم تو خواندم گلی جان

افسانه های آشنا گلی جان

خوردم فریب  چشم تو گلی جان

آفرین گلی جان آی گلی جان

لعل هوس بارت گلی جان

در جام جان ریزد هوس گلی جان

گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان

بوالهوس گلی جان آی گلی جان

 

 

یاد از آن شب ها با آن شب که تنها

آشفته حال و رسوا در ساحل  دریا

آی گلی جان

مویت آشفته راز دل خفته

در آن چشم سیاهت

پنهان شد گناهت آی گلی جان

در آن چشم سیاهت

پنهان شد گناهت آی گلی جان

 

 

در چشم تو خواندم گلی جان

افسانه های آشنا گلی جان

خوردم فریب  چشم تو گلی جان

آفرین گلی جان آی گلی جان

لعل هوس بارت گلی جان

در جام جان ریزد هوس گلی جان

گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان

بوالهوس گلی جان آی گلی جان

 


زندگی... "؟"

زندگی آهسته تر من خسته ام

کوله بار پاره ام را بسته ام

زخم پایم درد دارد٬ صبر کن

تا کسی مرهم گذارد٬صبر کن

 

 

صبر کن در سایه بنشینم کمی

شاید از ابری ببارد شبنمی

وادی رویای من این جا نبود

روح من همبازی شب ها نبود

 

صبر کن من راه را گم کرده ام

در سیاهی ها تلاطم کرده ام

صبر کن تا راه را پیدا کنم

صبر کن تا کفش خود را پا کنم...

 

 

 

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را... "قیصر امین پور"


با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را

در هر بُتی که ساخته ام، دیده ام تو را

 

ازآسمان به دامنم افتاده آفتاب

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گل ها، بوییده ام تو را  

 

رویای آشنای شب و روز عمر من

در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 

از هر نظر تو عینِ پسندِ دلِ منی  

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را  

 

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعاره و تشبیه، برتری

باهیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را …

 

 


ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم... "سعدی"

 

 

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

 

یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

 

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

 

همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را

 

رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

 

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

 

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

 

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

 

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

 

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

 

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

 

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را

 

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

 

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

 

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

 

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را


یار آشنا ... "خواجوی کرمانی"

  

کجا خبر بود از حال ما حبیبان را

که از مرض نبود آگهی طبیبان را

 

گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند

معین ست که سوداست عندلیبان را

 

ز خوان مرحمت آن ها که می‌دهند نصیب

به تیغ کین ز چه رانند بی نصیبان را

 

اگر ز خاک محبان غبار برخیزد

مؤآخذت نکند هیچ کس حبیبان را

 

گذشت محمل و ما در خروش و ناله ولیک

چه التفات به بانگ جرس نجیبان را

 

گهی که عاشق و معشوق را وصال بود

گمان مبر که بود آگهی رقیبان را

 

میان لیلی و مجنون نه آن مواصلت ست

که اطلاع برآن اوفتد لبیبان را

 

عجب نباشد اگر در ادای خطبهٔ عشق

مفارقت کند از تن روان خطیبان را

 

غریب نبود اگر یار آشنا خواجو

مراد خویش مهیا کند غریبان را

شیشۀ بغض ... "سالار عبدی"


من  آن تداوم دردم ، من  آن همیشۀ بغض

که خون فشرده گلوی مرا به شیشۀ بغض

 

خدا! گلوی مرا با غم ،ارزیابی کرد

سپس مطابق آن ، خلق شد کلیشۀ بغض

 

چنان مقابل چشمم ، دریده می رقصد

که نای دم زدنم را بریده ، تیشۀ بغض

 

بلیط درد جنون مرا تهیه کنید

ز ردّ جاری اشکم به روی گیشۀ بغض

 

درخت گریۀ من ، قد کشیده از غزلم

به آسمان نگاهت ، رسیده ریشۀ بغض

 

تو  آن غروب غریبی که بی صدا رفتی

من  آن تداوم دردم ؛ من  آن همیشۀ بغض