| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بوسه ی آخر کجا و من کجا و او کجا؟
شعله و خاکسترش را زد به جانم بی وفا
در دلم پنداشتم با من هوای دیگرست
از خودش من را رها از هر رها تا هر رها
سوق و سوی من به سمت منزل او می رود
او ز من دوری گزیند تا شود آخر جدا
بت کده جای عبادت بر دلان کافر است
کفر من در او شود هر آینه قهر خدا
شور شیدایی دل در بزم ناز چشم اوست
او به دنبال خیالی تا کند بر من جفا
جان من این جان ناقابل بگیر و خنده کن
بر من خونین جگر زهری بنوشان از بلا
چون شراب تلخ تو بهتر از آن انگور ناب
در خم زلف سیاهت مبتلایم مبتلا
خواهد او هر بوسه ای از بهر خون خواهی دل
گوشه ای از آن شکر بر من ندارد او روا
هُرم آغوش تو تا عمق وجودم جاریست
طعم شیرین لبت عامل شب بیداریست
بی تو در پیله تنهایی خود محبوسم
نفس گرم تو هر لحظه مرا غمخواریست
نوشداروشده ای بر دل پر تشویشم
دوری از یاد تو تنها سبب بیماری است
با نگاهت همه ی حس مرا میخوانی
از تو پنهان شدنم مساله دشواریست
باتو هر لحظه ی من طعم بهاران دارد
بی تو اماهمه ی ثانیه ها تکراریست
وقتی از شوق تو لبریز شود احساسم
بوسه بر ساحت این قافیه ها اجباریست
"؟"
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
زناله سحر و گریه شبانه ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما
نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
زسوز سینه بود گرمی ترانه ما
چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.
گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم شکسته بالم و پیش نگاهت لالم و
الکن شدم وقت دعا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من
من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام
بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است
بخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش است
أِغفرلنا، أِغفرلنا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم دخیل کوثرم، من عاشق پیغمبرم
هستم محب مرتضا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم که نالان می شوم، مانند باران می شوم
با روضه ی کرببلا، گفتی که بخشیدم، بیا
خوردم دم افطار؛ آب، شب تا سحر هربار؛ آب
گفتم سلام ای سرجدا، گفتی که بخشیدم، بیا
نمی توانم نامت را در دهانم
و تو را
در درونم
پنهان کنم...
گل با بوی خود چه می کند ؟
گندمزار با خوشه اش ؟
طاووس با دمش ؟
چراغ با روغنش ؟
با تو سر به کجا بگذارم ؟
کجا پنهانت کنم؟
وقتی مردم،تو را در حرکات دستهایم،
موسیقی صدایم
و توازن گام هایم
می بینند...
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت: - «خاموش در این جا چه نشستی؟» گفتم:
-بوی «محبوبه ی شب» می برد از هوش مرا!
بوی محبوبه ی شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا
بوی محبوبه ی شب، نغمه ی چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه ی شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه ی شب جلوه ی جادوییِ اوست
آن که کرده ست به یکباره فراموش مرا...