| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دست هایت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان !
ساق تــــو ساقـــه ی سفیـدی کــــه سر زده از سیاهــــی گلدان
میوه های رسیده ای داری ، پشت پیراهن پر از رنگت
مثل لیموی تازه ی « شیراز» روی یک تخته قالی « کرمان» !
فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می اندیشم
ای نگـــاه همیشه شکاکت ، ائتلاف فرشتـــه با شیــــطان !
فال می گیرم و نمی گیرم ، پاسخـــی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست یک فنجان
با همین دستهای یخ بسته ، می کشم ابروی کمانت را
تا بسوی دلـــم بیندازی ، تیــــری از تیــرهای تابستان !
در تمام خطوط روی تو ، چشم را می دوانم هر بار
خال تو خط سیر چشمم را می رساند به نقطه ی پایان !
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازهتر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند !
داغ مرا که سوخته ام تازه تر کند
از جور روزگار جوی کم نمی شود
حتی اگر تمام جهان را خبر کند !
در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشیم
پس از کسی مخواه که شق القمر کند !
در آشیانه نیز به مقصد نمی رسی
وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند !
غم بین آسمان و زمین پرده می کشد
روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !
زنگ زمانه خنجرمان را غلاف کرد
زنگ خطر به ناشنوا کی اثر کند ؟
کافی ست سر به زیر شدن پس بگو که دار
ما را به سر بلندی خود مفتخر کند !
در زمین عشق ، در هوا عشق است
در کجا عشق و نا کجا عشق است
این که گاهی به یاد می آید
همه در متن یادها عشق است
خالی از راز عشق چیزی نیست
در نفس عشق ، در صدا عشق است
عشق زیبایی فراوان است
همه ی ثروت گدا عشق است
عشق چون و چرا ندارد هیچ
نه فقط چون، خود چرا عشق است
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام
ترسم از این آبروی لعنتی است
شبی
می آیم و دل می زنم به دریاها
و
این بزرگترین آرزوی لعنتی است
زمین
چه می شود... آه ای خدای جادوگر!
بگو
چه در پی این کهنه گوی لعنتی است
زمان
به صلح و صفا ختم می شود، هرچند
زمین
پر از بشر تندخوی لعنتی است
چگونه
سنگ شوم تا مرا تَرَک نزنند
که
هرچه سنگ در این سمت و سوی لعنتی است...
چگونه
سنگ شوم وقتی عاشقم... وقتی
همیشه
در دل من های و هوی لعنتی است
به
خود می آیم از آهنگ های تند نوار
که
باز حاکی از «I love you» لعنتی است
بس
است! شعر مرا ناتمام بگذارید
زمان،
زمانه ی این آبروی لعنتی است
از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست
در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود

هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران را عید اگر فرداست ما را از این دهست
روزه داران ماه نو ببینند و ما ابروی دوست...
حلول ماه مبارک رمضان مبارک...