| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کنارِ پنجره بوی بهار میآید
بهار با دلِ عاشق کنار میآید
"چمن حکایتِ اردیبهشت میگوید"
شمیمِ نرگس و آوای سار میآید
برای باغ و چمن نه، برای این دلِ تنگ
بهار با دو سه تا گل به بار میآید
به موجهای فروخفته مژده خواهم داد
که ماه بر سرِ قول و قرار میآید
نسیمِ "جامه دران" میرسد ز هر طرفی
صلای عشق و صدای "سه تار" میآید
تفالی زدم و حافظ عزیزم گفت :
"زهی خجسته زمانی که یار میآید"
- اسفند 90 -
در نظربازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
"حافظ"
چه جالب...
ناز را می کشیم،
آه را می کشیم،
انتظار را می کشیم،
فریاد را می کشیم،
درد را می کشیم،
ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم
که بتوانیم دست بکشیم !
از هر انچه آزارمان می دهد...
به چه می اندیشی؟
نگرانی بیجاست
عشق اینجا و خداهم اینجاست
لحظه هارا دریاب
زندگی در فردا نه همین امروز است
راه ها منتظرند تا تو هرجا که بخواهی برسی
لحظه ها را دریاب پای در راه گذار
"راز هستی این است"
دیوانه بدم شرر به دل ریختم
بیگانه بدم عاشقی آموختم
ای اهل الم مگر چنین بادا باد؟
دل دادم و آنگهی چنین سوختم
94/3/5
جنگ که پایان یافت
به خانه هایشان برگشتند
بعضی ها با تن خون آلود
بعضی ها با روح خون آلود
بعضی ها
تنها خون بودند که برگشتند
خشکیده بر چند تکه لباس!...
( از کتاب جزیره ی 63 متری)
مجموعه: شعر و ترانه
از بس کف دست بر جبین کوبیدم
تا
بگذرد از سرم، پریشانی من
نقش کف دست! محو شد، ریخت به هم
شد
چین و شکن، به روی پیشانی من
***
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی
که فشردمش به آغوشم تنگ
لرزید دلش، شکست و نالید که: آخ...
ای
شیشه چه میکنی تو در بستر سنگ؟
***
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود
زندگی سر کن
دلم تنگه... دلم تنگه
بخواب، ای دختر نازم
به روی سینهٔ بازم
که
همچون سینهٔ سازم
همهاش سنگه... همهاش سنگه
***
تا روح بشر به چنگ زر، زندانی ست
شاگردی
مرگ پیشهای انسانی است
جان از ته دل، طالب مرگ است... دریغ
در
هیچ کجا برای مردن جا نیست؟
***
گفتم: که چیست فرق میان شراب و آب؟
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا: که آب خندهٔ عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
مِثْلِ عبّٰاسْ کَسْی هَسْت دِلٰاوَرْ بٰاشَدْ
بٰاْ هَمِهْ تِشْنِگی اَشْ یٰادِ بَرٰادَرْ بٰاشَد
مِثْلِ عَبّٰاسْ کَسیْ هَسْت کِهْ سَقّٰا بٰاشَدْ
جِگَرِ سُوخْتِه اشْ حَسْرَتِ دَرْیٰا بٰاشَدْ
مِثْلِ عَبّٰاسْ کَسْیْ هَسْتْ اَبٰابیلْ شَوَدْ
بٰالُ و پَرْ سُوخْتِه،هَمْسٰایِه جِبْریلْ شَوَدْ
هیچْ کَسْ مِثْلِ اَباالْفَضْلِ وَفٰادٰارْ نَبُودْ
لٰایِقِ تَشْنِگیُ و اِسْمِ عَلَمْدٰارْ نَبُودْ
هَرْ کَسْی خْوٰاسْت کِهْ فَرْدٰا بِه شَفٰاعَتْ بِرِسَدْ
یٰا اَباالْفَضْلِ بِگُوییدْ بِه سَلٰامَتْ بِرِسَد