عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

دیوانه شو دیوانه شو... "مولانا"


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

  

 رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

 

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 


بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست... "محمد سلمانی"

 

بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می‌خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصلة غنچه تنگ نیست

 

در کارگاه رنگرزانِ دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته‌اند

در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می‌گذرد با شتاب عمر

فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قلّه تاریخ می‌رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست 

 

 

لبخند می زنی... "سهیل محمودی"

لبخند می زنی به شب سوت و کور من

آنک تویی سپیده ی فردای دور من

 

آیینه ی عزیز جوانسالی منی

تقدیر هم نهاده تو را در حضور من

 

مثل خیال آمده ای و نشسته ای

در لحظه های مبهمِ شعر و شعور من

 

معلوم نیست، کیست که مغلوب می شود

پروای بی بهانه ی تو یا غرور من !

 

این جَست و خیز شاد و سبکبالی تو چیست؟

یادآورِ گذشته ی پُر شرّ و شور من

 

از گرمیِ زنانه ی دستت تهی مباد

این دست پُر ز پینه ی سرد و صبور من

 

لعنت بر آسمان! که تو را بعد سال ها

امروز سبز کرده به راه عبور من

 

از بسکه دیر یافتمت نوبتم گذشت

حسرت به عمرِ رفته جزای قصور من

 


خدا کند... "نجمه زارع"

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد 
نخواست او به من خسته ـ بی گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌ 
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر 
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد 
به آن که دوست تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند 
خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌ 
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی کنم‌، نکند 
به او، که عاشق او بوده ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود 
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

چشم مست تو... "شهراد میدری"

چشم مست  تو به غارتگـری اش می نازد

به سر گردنه کبک دری اش می نــــــازد

 

مژه ابریشـــــم صف بسته ی بازیگوشت

به دو بدپیله ی شیطان پری اش می نـازد

 

فرش تبریـز نشسته ست به برف سبلان؟

یا بلوزت به تن آذری اش می نـــــــــــازد؟

 

هر کسی جای تو با عشــق تراشیده شود

به کش و قوس چنین مرمری اش می نازد

 

حسرت کشــــف حجابت به دل آینه ماند

بس که مویت به گُل روسری اش می نازد

 

زنگ لبخند تو هوش از سر این خاب پراند

مثل ساعت که به یادآوری اش می نـــازد

 

موج بر دامن ایرانیِ رقصت زیبــــــــاست

چون خلیجی که به پهنــاوری اش می نازد

 

در خودم باز به رقـــــص تو فرو میریـــــزم

لرزه هـــای تو به ویرانگـــری اش می نازد

 

می زنم بوسه به عکس تو و گُر می گیــــــرم

لب داغِ تو به شهریوری اش می نــــــازد

 

هیچ عجب نیست مرا جــا بگــــذاری بروی

بره آهــــو به همین دلبــــری اش می نازد

 

گرچه ناچیــــــز گرفتی دل من را امـــــــا

شعر روزی به همین "میدری" اش می نازد

 


میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک...

 

 

موکب باد صبا بگذشت از طرف چمن

تا چمن را پرنیانِ سبز پوشاند به تن

 

سبزه اندر سبزه بینى ، ارغوان در ارغوان

لاله اندر لاله بینى ، یاسمن در یاسمن

 

ساحت بستان ز فرّ سبزه شد باغ بهشت

دامن صحرا ز بوى نافه شد رشک ختن

 

نقش گل را آن چنان آراست نقّاش بهار

کز شگفتى ماندت انگشت حیرت در دهن

 

وه چه خوش بشکفته در گلزار زهرا نوگلى

کز طراوت گشته رویش رشک گلهاى چمن

 

دیده از نور جمالش روشنى یابد چو دل

بلبل از شوق وصالش در چمن نالد چو من

 

بلبل آن جا هر سپیده دم سراید نغمه اى

در ثناى خسرو خوبان ، امام ممتَحن

 

از حریم فاطمه در نیمه ماه صیام

چهره ماه حسن تابیده با وجه حسن

 

میوه بستان زهراء نور چشم مصطفى

پاره قلب علىّ بن ابى طالب ، حسن

 

در محیط علم و دانش آفتابى تابناک

بر سپهر حلم و بخشش کوکبى پرتو فکن

 

پرچم صلح و صفا افراشت سبط مصطفى

تا براندازد لواى کفر و آشوب و فتن

 

"دکتر رسا"

آه مرغ سحر... "شهراد میدری"

 

آه مرغ سحر! از میهنم ایران چه خبر؟

خوش خبر باشی از آن بیشه ی شیران چه خبر؟

 

پایتخت وطنم حال و هوایش خوب است؟

از "ط" دسته برافتاده ی تهران چه خبر؟

 

خانی آباد و ری و سنگلج و چاله حصار

از جوادیه و دروازه شمیران چه خبر؟

 

راستی جاده ی چالوس هنوزم ابری ست؟

از شمال و مه و از جنگل گیلان چه خبر؟

 

قیصر از راه جنوب عاقبت آمد یا نه؟

از غم مادر و از غیرت فرمان چه خبر؟

 

سینما پوری و فردین و فروزان دارد؟

از صدای قمر و ایرج و پوران چه خبر؟

 

عشق لوطی صفت و اِند مرام است هنوز؟

داش آکُل چه شد؟ از طوطی و مرجان چه خبر؟

 

تار شهناز چه سوزی چه صدایی دارد؟

"یاد ایام" بخیر از شجریّان چه خبر؟

 

آیدا مانده در آیینه؟ کجا هست اخوان؟

بگو از سایه و سیمین غزلخان چه خبر؟

 

دل من تنگ قدیم است و صفا سادگی اش

آه.. از کاهگل و نم نم باران چه خبر؟

 

قُل قُل قوری و قلیان و سماور برپاست؟

میهمان میرسد از راه؟ از ایوان چه خبر؟

 

لاله بر خاک دمیده ست بهار؟ آزادی ست؟

چه شد آخر؟ بگو از خون جوانان چه خبر؟

 

چقدر غرق سکوتی! به دلم شور افتاد

نگرانم بگو از میهنم ایران چه خبر؟

 

ناله زد مرغ سحر، آه شرربار کشید

اشکی انداخت، به من گفت که از نان چه خبر؟