عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

ای عشق... "فاضل نظری"

غمخوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

 

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت برای تماشا خوش آمدی

 

راه نجاتم ار شب گیسوی دوست نیست

ای دل به آخرین شب دنیا خوش آمدی

 

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 

با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 

ای عشق! ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی *

 


رباعیات... "ابوسعید ابوالخیر"

 

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

 

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

 

*****

 

یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

 

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی‌منت خلق یا علی الاعلا

 

 

*****

 

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

 

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

 

 

*****

 

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

 

هر چند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

 

 

*****

 

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

 

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را

 

*****

 

 

 


 

 

ﺷﮑﺴﺘﻢ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﻡ ﺳﺎﻗﯽ... “میررضی آرتیمان ”

ﺷﮑﺴﺘﻢ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﻡ ﺳﺎﻗﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ بشکن ﺳﺮ ﺧُﻢ ﺭﺍ

ﺑﺰﻥ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺸﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ

 

ﺷﮑﺴﺘﻢ ﺗﻮﺑﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺷﮑﻦ ﺩﺭ ﺯﻟﻒ ﺍﻭ ﺩﯾﺪﻡ

ﺩﻝ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﮑﺴﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺸﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ

 

ﻗﺪﺡ ﺑﺸﮑﺴﺖ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺖ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺑﺎﺩﻩ ﻫﻢ ﺑﺸﮑﺴﺖ

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺸﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ

 

ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﺧﻤﺮﻩ ﺑﺸﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﻮﺑﻪ ﺑﺸﮑﺴﺘﯿﻢ

ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﻫﻞ ﺩﻟﯽ ﺑﺸﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺸﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ

 

ﺻﻔﺎ ﺩﺍﺭﺩ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﺎﻏﺮ ﻭ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺗﻮﺑﻪ

ﺑﯿﺎ ﺩﺭ ﻣﺠﻤﻊ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻦ ﺑﺸﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ

 


پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل... "پروین اعتصامی"

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

 

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

 

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

 

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

 

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش می خورد غم بی‌سر و سامانی من

 

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

 

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

 

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

 

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

 

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

 

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

 

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

من که قدر گهر پاک تو می دانستم

                               ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

 

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل می دادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

 

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

 

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

 


میلاد مولی الموحدین علی (ع) مبارک باد...


یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
بغض چندین ساله ی ما باز شد...



میلاد حضرت علی (ع)، روز پدر و روز مرد مبارک...





یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد... "دکتر محمود اکرامی فر"


 

از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است

آسمان بازیچه ی طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست 

باز هم یک روز طوفان می شود

هر چه می خواهد خدا آن می شود

می روم افتان و خیزان تا غدیر
باده ها می نوشم از جوشن کبیر

آب زمزم در دل صحرا خوش است

باده نوشی از کف مولا خوش است

فاش می گویم که مولایم علیست
آفتاب صبح فردایم علیست

هر که در عشق علی گم می شود
مثل گل محبوب مردم می شود 

تا علی گفتم زبان آتش گرفت
پیش چشمم آسمان آتش گرفت

آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم

یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق ما را باز هم شرمنده کرد
یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند
یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم
یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

کوفه در تزویر خود پایان گرفت
کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی
کوفه یعنی مرد آری مرد نیست

یا اگر هم هست صاحب درد نیست
عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند
آن همه دستی که در شب طی شدند 

ابن ملجم های پی در پی شدند

از سکوت و گریه سرشارم علی



تا همیشه دوستت دارم علی




کتاب: « دریا تشنه است »

ای که پنجـــــاه رفت و در خـــوابی... "سعدی"

 

هــــــــردم از عمــــر می رود نفسی

چـــــــــون نگه می کنم نمانده بسی

 

ای که پنجـــــاه رفت و در خـــوابی                                   

مگــر این پنج روز دریـــــــــــابی

 

خجـل آن کس که رفت و کار نسـاخت

طبـل رحلت زدند و بار نســــــاخت

 

خـــــواب نوشین بامداد رحیـــــــل                            

بـــــاز دارد پیاده را ز سبیــــــــــل

 

هـــــر که آمد عمــارتی نو ســـاخت

رفت و منــــزل به دیگری پـــرداخت

 

وآن دگــــر پخت همچنین هــــوسی                              

ویـــــن عمارت بسر نبـــــرد کسی

 

یـــار ناپـــایدار دوست مــــــــدار

دوستــــی را نشـــــاید این غـــداّر

 

عمـــــر برف است و آفتـــاب تموز                              

انـــدکی ماند و خواجه غـــرّه هنـوز

 

ای تهیـدست رفته دربــــــــــــازار

تـرسمت پر نیـــاوری دستـــــــــار

 

نیـــــک و بـد چون همی بباید مـرد                                    

خنک آنکس که گوی نیکی بـــــــرد