عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

چو برکندم دل از دیدار دلبر... "لبیبی"


چو برکندم دل از دیدار دلبر

نهادم مهر خرسندی بدل بر

 

تو گویی داغ سوزان بر نهادم

بدل، کز دل بدیده در زد آذر

 

شرر دیدم  که بر رویم همی جست

ز مژگان همچو سوزان سونش زر

 

مرا دید آن نگارین چشم گریان

جگر بریان، پر از خون عارض و بر

 

بچشم اندر شرار آتش عشق

بچنگ اندر عنانِ خنگ رهبر

  ادامه مطلب ...

عید مبعث بر همگان مبارک باد...



یا محمد ای خرد پابست تو 

ای چراغ مهر و مه در دست تو

هر زمان گلواژه هایت تازه تر 

بلکه از هستی بلند آوازه تر

ختم شد بر قامتت پیغمبری 

 این ترا باشد دلیل برتری  



 


شعر در مورد ایران... "فردوسی"


 

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر  زیر  دست منست

 

هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس

ندادند   شـیر    ژیان    را   بکــس

 

همه   یکدلانند   یـزدان   شناس

بـه  نیکـی ندارنـد از  بـد  هـراس

 

دریغ است ایـران که ویـران شــود

کنام   پلنگان  و شیران   شــود

 

چـو ایـران نباشد  تن  من مـبـاد

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

 

همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم

جــهان بر  بـداندیـش  تنـگ آوریم

 

همه سربسر تن به کشتن دهیم

بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

 

چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام

بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام

 

اگر  کُشــت  خواهــد  تو را روزگــار

چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار

 

 

بمان... "مرتضی امیری اسفندقه"

مثل درخت تازه‌نشانده جوان بمان

دور از هجوم و حملۀ باد خزان بمان

 

طبع بهاری تو زمستان ندیده است

ای باغ پرشکوفه! همیشه جوان بمان

 

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی

هشتاد و چند سال دگر همچنان بمان

 

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری

ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان

 

دریا که هیچ‌گاه به پیری نمی‌رسد

پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان

 

از شاعر بزرگ پر است آن جهان، بس است

ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

 

می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

 

روی زمین فرشته شدن کار مشکلی است

ای بهتر از ملائک هفت آسمان بمان

 

کفر است یا نه؟ گفتم و تکفیر می‌شوم

ای روح شعر! مثل خدا جاودان بمان

 

در تو شکست راه ندارد، نداشته است

ای در زمینِ شعرِ دری قهرمان، بمان

 

اسفند دود می‌کندت عشق هر سحر

از چشم‌زخمِ مدعیان در امان بمان

 



خیلی چیزها... "نجمه زارع"

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

 

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها

 

هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

 

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز

بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

 


 

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست... "حافظ"

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

 

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

 

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

 

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

 

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

 

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

 

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 


من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی... "سعدی"


من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن به از آن که ببندی و نپایی

 

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ای که گقتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ماکجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی...