| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نگاهم با نگاهت در هم آمیخت
نمی دانم دلم دیوانه ی کیست؟
اگر دل را کنم بازیچه عشق
نمی دانم که عشق بازیچه ی کیست؟
**********
دلم در کوی یارم هست مهمان
سرای هر دو ما کوی جانان
سفر گر بی نشان باشد مهیا
همه گویند چه شد عهد نگاران؟
گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست
و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند
الهی...
پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست
قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود
الهی...
تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد
تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست
و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود
الهی...
قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایت گرش تویی
و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری
و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد
الهی...
با این همه باکی نیست
زیرا من همچو تویی دارم
تویی که همانندی نداری
رحمتت را هیچ مرزی نیست
ای تو خالق دعا و مالک "آمین"...
به مهر بى کران او مى سپارم لحظات و دقایق را
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا
صدای زنگ اول محکم وتیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادی ها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود
فرود خشم و تهمت های یک ریز
رسیده اول مهر و درونم
پرست ازلحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گل های پژمرده سر میز ادامه مطلب ...
بیا…
همان گونه که هستی بیا دیر مکن…
گیسوان مواجت آشفته
فرق مویت پاشیده.
بیا دلگیر مشو
بیا همان گونه که هستی
بیا دیر مکن
چمن ها را پایمال کرده به سرعت بیا
اگر چه مروارید های گردنبندت بیفتد و گم شود
باز بیا و دلگیر مشو
از کشتزارها بیا،
تندتر بیا…
ابرهایی که آسمان را پوشیده است می بینی
در طول رود که در آن دیده می شود
دسته پرندگان وحشی در پروازند
بادی که از روی چمن ها می گذرد و
هر آن شدت می گیرد باد آن را خاموش خواهد کرد
چه کسی می تواند تردید داشته باشد
که به ابروان و مژگانت سرمه نپاشیده ای
زیرا دیدگان طوفانیت از ابرهای بارانی هم سیاه ترند
اگر هنوز حلقه ی گل بافته نشده، چه مانعی دارد؟
اگر زنجیر طلایت هم بسته نشده آن هم بماند
آسمان از ابر آکنده است
دیر شده همان گونه که هستی بیا…
بیا فقط بیا…
قرار بــــــود که در قلبــــــــم آشیانه کـُنی
دل بــــلا زده را خانه ی تـــــــــرانه کـُنی
بـــــرای درد پریشانی اش دوا بــــــشوی
همیشه گیسوی او را بشوق شانه کـُنی
غرور من به عروســــک چه نسبتی دارد
درست نیست که رفتار کــــودکانه کـُنی
همیشه چشم من از دوری تو بارانی ست
چقــــــــدر اشک از این ابـــــرها روانه کـُنی
کبو تر دلِ مــــــن که همیشه یادت هست
گناه نیست اگـــــــر میهـــــمان دانه کـُنی
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را
یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را
کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو
خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟
چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام
خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟
گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصهی ناشنیده را