| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دلتنگی...
در جویبار عمر
درباغ زندگی
همواره شادابند
گلهای خاطرات
چون لاله می سوزند،
همواره می تابند،
در راه زندگی،
فانوس خاطرات
فصل خزان را
دست زمان را
گویا رهی نیست
در باغ خاطرات
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
میخواستم
خوشحالیات را ببوسم
در هوا در دلم
دلم ولی جا ماند
روی خالیهای انتظار
گم شد
در تودههای خاکستری
در سفیدی سرد آنهمه دیوار
گفتم
لابلای این جنگل سیاه
یکی نباید گل سرخ من باشد؟
آنهمه آدم
آمدند و رفتند و ناپدید شدند
دیده ندیده... همگی ندید شدند
تلألو تکرار اما هنوز
در نبضم واژههای بیقرار بود
امید دیدنت
مثل نفسهای تو
هوای بهار بود...
مهربان هستی ولی نامهربانی می کنی
شور در سر داری و داری جوانی می کنی
مرغ عشقی و پر از حسرت نگاهت می کنم
دورترها می نشینی نغمه خانی می کنی
تا بسوزانی دل این شیر در زنجیر را
شوخ و شنگ و دلربا آهو دوانی می کنی
من نمی دانم چرا وقتی قرار بوسه نیست
باز هم لبهای خود را ارغوانی می کنی
مطمئن هستم برای کشتن من این چنین
پلک ها را تیر و ابرو را کمانی می کنی
روز روشن بافه بافه شانه بر مو می کشی
روی هم می ریزی و با شب تبانی می کنی
تا می آیم بی خیال گریه ی هر شب شوم
با خیالت می رسی پادرمیانی می کنی
خود بگو اصلن چه معنی می دهد این کارها
آخرش از دست خود، من را روانی می کنی
عاشقی جرم است و من پرونده ام سنگین شده
بس که هر شب شعری از من بایگانی می کنی!
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده مارا انیس و مونس شد
نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمارعاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدرمصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهرنگه کن که میرمجلس شد
خیال آب خضربست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
بی تو جز گسترهیی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من میتابی
هنگامی که به خویش مغرورم؟
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز…؟
ترجمه: "احمد شاملو"
هراس و دلهره خواهد رفت همان شبی که تو میآیی
همان شب آمنه میبیند درون چشم تو دنیایی
همین که آمدهای از راه، قریش محو تو شد ای ماه!
یتیم کوچک عبدالله! ببین نیامده، آقایی!
گل قشنگ بنی هاشم، سلام بر تو ابوالقاسم
دلم کنار تو شد مُحرم، ندیده خوشتر از این جایی
چنان کنار ابوطالب، ستوده حُسن تو را یثرب
که وحی شد به دل راهب همان ستوده عیسایی
به هیچ آینه جز حیدر، نه پادشاه و نه پیغمبر
شکوه و حُسن تو را دیگر، خدا نداده به تنهایی
به دختران نهان درگل، ببار ساقی نازک دل
ببار تا بشود نازل به قلب پاک تو زهرایی
به آرزوی نگین تو درآمدهست به دین تو
مسیح من! به کمین تو نشسته است یهودایی
قسم به «لیل» و به گیسویت، به ذکر «یاحق» و «یاهو»یت
به آیه، آیهی ابرویت به آن دو چشم تماشایی
در این هزاره ظلمانی از آن ستاره که میدانی
برای این شب توفانی کمی بخوان دل دریایی!
بخوان که در عرفاتم من، کنار آب حیاتم من
به شوق این همه زیبایی...