| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ای
یوسف خوش نام ما
خوش
می روی بر بام ما
ای در
شکــسته جام ما
ای
بــــــر دریـــده دام ما
ای
نـــور ما، ای سـور ما
ای
دولــــــت منصـــور ما
جوشی
بنه در شــور ما
تا می
شـــود انگـــور ما
ای
دلبـــر و مقصـــود ما
ای
قبله و معبود ما
آتش
زدی در عــــــود ما
نظاره
کـــــــن در دود ما
ای یار
ما عیّـــــــــــار ما
دام دل
خمّـــــــــــــار
ما
پا وا
مکــش از کــــار ما
بستان
گرو دستـــــار ما
در گل
بمــــــانده پای دل
جان
میدهم چه جای دل
وز
آتـــــش ســـودای دل
ای وای
مــا، ای وای دل
گل پونه
های وحشی دشت امیدم
وقت
سحر شد
خاموشی
شب رفت فردایی دگر شد
من
مانده ام تنهای تنها
من
مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم
سیل غمها
گل پونه ها
نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل
پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می
خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم
افسرده
ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه
های وحشی دشت امیدم
وقت
سحر شد
خاموشی
شب رفت فردایی دگر شد
من
مانده ام تنهای تنها
من
مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم
سیل غمها
من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم
که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم
شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید
که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم
درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟
که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم
میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم
نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،
دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم
غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران ! به بوی خاک تو مھمانم
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه میرسد دست
سهلست جفای بوستانبان
بس که همپایش غم و ادبار میآید فرود
بر سر من عید چون آوار میآید فرود
میدهم خود را نوید سال ِ بهتر، سالهاست
گرچه هر سالم بهتر از پار میآید فرود
در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است
میرسد وقتی به منزل، بار میآید فرود
رنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟
میگریزد سایه، چون دیوار میآید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پرده خمّار میآید فرود
بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار میآید فرود
وارثم من تخت ِ عیسی را، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار میآید فرود
بر سر من عید چون آوار میآید، امید!
بس که همپایش غم و ادبار میآید فرود...
با همه ی بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ، ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن ، حرف بزن ، سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها ... به کجا می کشیم خوب من؟
ها ... نکشانی به پشیمانی ام
من از نهایت شب حرف می زنم
من
از نهایت تاریکی
و
از نهایت شب حرف می زنم
اگر
به خانه من آمدی
برای
من ای مهربان
چراغ
بیاور
و
یک دریچه که از آن
به
ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

"این شعر روی سنگ قبر فروغ نوشته شده"