عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد... "مولانا"


هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد

 دل برد و نهان شد

 

هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد

 گه پیر و جوان شد

 

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق

 خود رفت به کشتی

 

گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد

 آتش گل از آن شد

 

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی

 روشنگر عالم

 

از دیده عیوب چو انوار بر آمد

 تا دیده عیان شد

 

حقا که هم او بود کاندر ید بیضا

 میکرد شبانی

 

در چوب شد و بر صفت مار بر آمد

 زان فخر کیان شد

 

می گشت دمی چند بر این روی زمین او

 از بهر تفرج

 

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد

 تسبیح کنان شد

 

بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت

 هر قرن که دیدی

 

تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد

 دارای جهان شد

 

منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت

 آن دلبر زیبا

 

شمشیر شد و در کف کرار بر آمد

 قتال زمان شد

 

نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق

 در صوت الهی

 

منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد

 نادان به گمان شد

 

رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید

 منکر مشویدش

 

کافر بود آن کس که به انکار بر آمد

 از دوزخیان شد

 


داغ عشقم... "بیدل دهلوی"


داغ عشقم چاره‌جوییها کبابم می‌کند

سوختن منت‌گذار از ماهتابم می‌کند

 

در محیط دشمن من انفعال ناکسی است

زان سرکو بهر راندن شرم آبم می‌کند

 

کاش بر بنیاد موهومی نمی‌کردم نظر

فهم خود بیش از خرابیها خرابم می‌کند

 

در عقوبت‌خانهٔ ننگ دویی افتادهٔم

ما و تو چندان ‌که می‌بالد عذابم می‌کند

 

گرد شبنم پیشتاز صبح ایجاد من است

خنده‌، گل ناکرده‌، سامان گلابم می‌کند

 

نقطهٔ موهومم اما عمرها شد ذره‌وار

عشق از دیوان خورشید انتخابم می‌کند

 

مخمل و دیبای جاهم‌گر نباشدگو مباش

بوریای فقر هم تدبیر خوابم می‌کند

 

پوست بر تن انتظار مغز معنی می‌کشم

آخر این جلدی‌ که می‌بینی‌ کتابم می‌کند

 

شکر پیری تا کجا کوبم ‌که این قد دوتا

صفر اعداد خیال او حسابم می‌کند

 

سایهٔ افسرده‌ام لیک التفات نیستی

آفتابم می‌کند گر بی‌نقابم می‌کند

 

من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا

حلقهٔ بیرون دربیدل خطابم می‌کند

 

 

 


 

روزی ما دوباره... "احمد شاملو"


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود

 بوسه است

 و هر انسان

 برای هر انسان

 برادری ست

 روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

 قفل افسانه‌ایست

 و قلب

 برای زندگی بس است

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

 روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

 تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم

 روزی که هر حرف ترانه‌ایست

 تا کمترین سرود بوسه باشد

 

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

 و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

 

و من آنروز را انتظار می‌کشم

 حتی روزی

 که دیگر

 نباشم

 


سیب سرخ خورشید... "سهراب سپهری"

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها نور خواهم ریخت 

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید 

 

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد 

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید 

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت 

جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم!

رهگذاری خواهد گفت: راستی را شب تاریکی است 

کهکشانی خواهم دادش 

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت 

 

هر چه دشنام از لب ها خواهم برچید 

هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند 

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم کرد 

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید

 دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد 

و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها 

بادبادک ها، به هوا خواهم برد 

گلدان ها آب خواهم داد 

 

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت 

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد 

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت 

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند 

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد 

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!

 

آشتی خواهم داد 

آشنا خواهم کرد 

راه خواهم رفت 

نور خواهم خورد 

دوست خواهم داشت!

 


گاهی... "قیصر امین پور"


 

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود

   گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه 

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست            

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                          

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود             

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 

 گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت               

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

 

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                      

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

 


حاشا مکن دل را عاشق تر از ما نیست... "اهورا ایمان"


حاشا مکن دل را عاشق تر از ما نیست
تنها بگو این عشق پای تو هست یا نیست


افتاده ام در دام تو با این دل خسته
چشمی که آهو می کشد راه مرا بسته


غم دیوانه واری دارد این عشق
چه شیرین انتظاری دارد این عشق


ببین هرجا دل درد آشنای خسته ای هست
اگر کهنه اگر نو یادگاری دارد این عشق


غم دیوانه واری دارد این عشق
چه شیرین انتظاری دارد این عشق

 

دل را از عشق شعله ور کن
ما را از دل بی خبر کن


چون شب عاشقان روشن باش
ماه من تا ابد با من باش


اگرچه زندگی هرگز به کام عاشقان نیست
برای زندگی عاشق تر از ما در جهان نیست





 

 

 

شب کوتاه... "عبدالجبار کاکائی"

 

بر شانه های این شب کوتاه

پاشیده گرد نقره ای ماه

 دل خسته اند عارف و عامی

لب بسته اند عاقل و آگاه

 افتاده است کوچه و میدان

در دست چند گزمه ی گمراه

شور است بخت هرکه نگرید

بر یوسفان زندان در چاه

 شنگ است حال هر که نفهمد

لبخند های پنهان در آه

 

با آنکه نیست محرم و مونس

با آنکه نیست همدم و همراه

این بخت خفته دیر نپاید

می تابد آفتاب به درگاه