عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

در راه زندگانی... "شهریار"


جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

 

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

 

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

 

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

 

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

 

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

 

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

 

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

 

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

 

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

 

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

 

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

 

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

 

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

 

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

 

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

 

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

 

 


حالا چرا...؟ "شهریار"


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


آی عشق... "احمدشاملو"


همه

 لرزش دست و دلم

 از آن بود

 که عشق

 پناهی گردد

 پروازی نه

 گریزگاهی گردد

 

آی عشق آی عشق

 چهره ی آبیت پیدا نیست

 

و خنکای مرهمی

 بر شعله ی زخمی

 نه شور شعله

 بر سرمای درون

 

آی عشق آی عشق

 چهره ی سرخت پیدا نیست

 

غبار تیره ی تسکینی

 بر حضور وَهن

 و دنجِ رهایی

 بر گریز حضور

 سیاهی

 بر آرامش آبی

 و سبزه ی برگچه

 بر ارغوان

 

آی عشق آی عشق

 رنگ آشنایت

 پیدا نیست



شیخ حسن و مرد بینوا... "محسن مردانی"

  

بینوایی، شیخ حسن را دید و دامانش گرفت

شیخ گفتا: «ای برادر این عبا، افسار نیست؟»

 

گفت: «می‌دانم، ولی دارم سؤالی از شما»

گفت: «اکنون فرصتِ پاسخ، در این دیدار نیست»

 

گفت: « از فقر و گرانی، جان ما آمد به لب »

گفت: «می‌دانم، گرانی قابل انکار نیست»

 

گفت: «می‌دانی حسن؟ پس زودتر کاری بکن»

گفت: «مشغولم، ولی سخت است، ره هموار نیست»

 

گفت: «پس این قیمت بازار را تثبیت کن»

گفت: «با بازار، ما را قدرت پیکار نیست»

 

گفت: «حرفی لااقل از قطع یارانه نزن»

گفت: «اما در خزانه، درهم و دینار نیست»

 

گفت: «پس کِی میگشاید آن کلیدت قفل‌ها؟»

گفت: «بی‌تابی مکن، صبرت چرا بسیار نیست؟»

 

گفت: «صبر ما گذشت از حضرت ایوب هم»

گفت: «عمر نوح پیدا کن، اگر دشوار نیست!»

 

گفت: «دیدار اوباما را نرفتی، پس چرا؟»

گفت: «ما را رخصت این وصل در انظار نیست!»

 

گفت: «پس کِی بشکند این حلقه‌ی تحریم‌ها؟»

گفت: «دشوار است، کار یک نفر، یک بار نیست!»

 

گفت : «شیخا! پس چه شد آزادی زندانیان؟»

گفت: «با حکم قضایی، هیچ ما را کار نیست»

 

گفت: «اکنون مصلحت را در چه می‌بینی حسن؟»

گفت: «ساکت باش، چون سودی در این اشعار نیست!»

 


8 آبان 1392

 

به سراغ من اگر می‌آیید... "سهراب سپهری"


به سراغ من اگر می‌آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

 

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

 

به سراغ من اگر می‌آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.                    

 


ما مانده ایم و حسرت دیدار آخرین... "اشکان صمصام"


 ما مانده ایم و حسرت دیدار آخرین

باید چکار کرد بدون تو بعد از این ؟

 

 حالا کنار خاطره هاگریه می کنم

مانند ابرها به سر شانۀ زمین

 

این خاطرات داغ مرا تازه می کنند

شک کرده ام به پاکی ات ای عشق ، با یقین !

 

 گاهی سراغ خلوت شعر مرا بگیر

درهم شکستن دل یک مرد را ببین

 

 بیرون نیا ز خانه ، سر کوچه گرگ ها

با چشم های هرزه نشستند در کمین

 

تاوان اعتماد مرا خوب داده است !

ماری که پروریده ام او را در آستین

 

چیزی به غیر شعلۀ آتش نمانده است

از ارتباط تابشِ خورشید و ذرّه بین !

 

 یک عمر گریه کردن و یک عمر انتظار

عاشق شدن نتیجه اش این است ... این ... این

 


 از مجموعه غزل " ای عشق دست از سر من بردار "  

ای فدای تو... - ترجیع بند- "هاتف اصفهانی"


ای فدای تو هم دل و هم جان 
وی نثار رهت همین و همان 
دل فدای تو چون توئی دلبر
جان نثار تو چون توئی جانان 
دل رهاندن ز دست تو مشکل 
جان فشاندن به پای تو آسان 
راه وصل تو، راه پرآسیب 
درد عشق تو، درد بی درمان 
بندگانیم جان و دل بر کف 
چشم بر حکم و گوش بر فرمان 
گر دل صلح داری اینک دل 
ور سر جنگ داری اینک جان 
دوش از سوزعشق و جذبه شوق
هر طرف می شتافتم حیران 
آخرکار شوق دیدارم 
سوی دیر مغان کشید عنان 
چشم بد دور خلوتی دیدم 
روشن از نور حق نه از نیران 
هر طرف دیدم آتشی کآن شب 
دید در طور، موسی عمران 
پیری آنجا به آتش افروزی 
به ادب گرد پیر مغبچگان 
همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگدهان 
عودو چنگ و دف و نی و بربط
شمع و نقل و گل و می و ریحان 
ساقی ماهروی مشکین موی 
مطرب بذله گوی خوش الحان 
مغ و مغزاده موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان  

من شرمنده از مسلمانی

شدم آنجا به گوشه ای پنهان 
پیر پرسید کیست این ؟ گفتند:
عاشقی بی قرار و سرگردان 
گفت : جامی دهیدش از می ناب 
گرچه ناخوانده باشد این مهمان 
ساقی آتش پرست و آتش دست 
ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل نماند و نه دین 
سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی 

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان 
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو