عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

سرمشق حیرت... "بیدل دهلوی"


کرده‌ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا

ناله می‌خوانم بلندیهای مضمون تو را

شام پرورد غمم با صبح اقبالم چه‌کار

تیره‌بختی سایهٔ بید است مجنون تو را

خاکهای این چمن می‌بایدم بر سر زدن

بسکه‌گل پوشید نقش پای‌گلگون تو را

ساز محشرگشت آفاق از نگاه حیرتم

درنی مژگان چه فریاد است مفتون تو را

شور استغنابرون از پرده‌های عجز نیست

رشتهٔ ماسخت پیچیده‌ست قانون تو را

فهم یکتایی‌ست فرق اعتبارات دویی

عمرهاشد خوانده‌ام برخویش افسون تورا

هرچه می‌بینم سراغی از خیالت می‌دهد

هردو عالم یک‌سر زانوست محزون تورا

ای دل‌دیوانه صبری‌کز سویدا چاره نیست

دیدهٔ آهو فرو برده‌ست هامون تو را

بیدل آزادی گر استقبال آغوشت کند

آنقدر واشوکه نتوان بست مضمون تو را


 

 

ساقیا... "مهدی اخوان ثالث"


ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر

چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر

تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر

ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر

 

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا... "صائب تبریزی"


نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا


سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا


باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار

دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا


در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم

بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا


منزل آسایش من محو در خود گشتن است

گردبادی می‌تواند راهبر باشد مرا


از گرانسنگی نمی‌جنبم ز جای خویشتن

تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا


می‌گذارم دست خود را چون صدف بر روی هم

قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا

 


 

 

 

 

مُردن تدریجی... " محمد فرخی یزدی "

 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم !

 

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ...

 

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

 

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم

 

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

 

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ...

 


الوداع شهر پیمبر... "کاوه جوادیه"


دیگر ای شهر پیمبر الوداع

دیگر ای معنای کوثر الوداع


ای در جبریل، ای باب النسا
ای ستون های مکرر الوداع


ای سریر و ای وفود و ای حرس
توبه و حنانه، یک سر الوداع


ای مصلای علی، ای مأذنه
مسجد و محراب و منبر الوداع


خاک عبدالّه مزار بی نشان
با تو ای کنج معطر الوداع


ای بقیع و خفتگان در بقیع
ای کبوترهای بی پر الوداع


ای حسن، ای باقر، ای زین العباد
پیشوای شیعه، جعفر، الوداع


ای مساجد، قصه های آشنا
با شما هم بار دیگر الوداع


ای غمامه، ای اجابه، ای بِلال
ای قبا و ای اباذر الوداع


ای احد، ای فتح، ای ذو قبلتین
فاطمه، سلمان و حیدر الوداع


اینک ای میعادِ میقات السلام
دیگر ای شهر پیمبر الوداع
"مسجدالنبی"

 7/10/72

 

تماشا... "بیدل دهلوی"


کو ذوق نگاهی‌که به هنگام تماشا

چون دیده‌گریبان درم از نام تماشا


چشمم به تمنای توگرداند نگاهی

گل‌کرد به صد رنگ خط جام تماشا


شد عمروبه راه طلبت چشم نبستم

قاصد مژه‌ام سوخت به پیغام تماشا


هشدارکه این منظر نیرنگ ندارد

غیر از مژه برداشتنت بام تماشا


تا آینه‌ات زنگ تغافل نزداید

هرگز به چراغی نرسد شام تماشا


چون شمع حضوری نشد آیینهٔ هوشت

ناپخته عبث سوختی‌ای خام تماشا


زان حلقهٔ عبرت‌که خم‌قامت پیری‌ست

داردکف خاک تو نهان دام تماشا


حرمانکدهٔ انجمن حال ندارد

صیدی به فراموشی ایام تماشا


فریادکه چشمی به تأمل نگشودیم

رفتیم ازین مرحله ناکام تماشا


مضمون جهان راچقدر قافیه‌تنگ است

یکسر مژه بستیم به احرام تماشا


مانند شرر توأم ازین غمکده‌گل‌کرد

آغاز نگاه من و انجام تماشا


بیدل به‌گشاد مژه زحمت نپسندی

منظور وفا نیست‌گل‌اندام تماشا

 


 

وفا نکردی و کردم... "مهرداد اوستا"


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

 

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

 

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

 

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

 

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

 

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

 

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

 

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

 

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

 

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟