| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
می تراود مهتاب،
می درخشد شب تاب.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند،
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری،
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی،
که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا ! به برم می شکند
ماییم و
پرسه های شبانه ، همین و بس
تا بانگ
صبح ، شعر و ترانه ، همین و بس
فرجام
ماجرای بد روز را مپرس
خوش باد
قصه های شبانه ، همین و بس
بعد از من
و تو ـ از من و تو ـ یادگار چیست ؟
یک مشت
داستان و فسانه ، همین و بس
مشتاقم و
به خاطر یک لحظه دیدنت
آورده ام
هزار بهانه ، همین و بس
ـ یک روح
شرحه شرحه و یک جسم چاک چاک
از من جز
این مجوی نشانه ، همین و بس
ـ تنها ـ
در این حوالی متروک ، روح من
با یاد
توست شانه به شانه ، همین و بس
چون عابری
ـ خلاصه بگویم ـ در این مسیر
ماندیم زیر
چرخ زمانه ، همین و بس
دفتر « فصلی از عاشقانه ها »
من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!خسته ام درک کنید.
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها
که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها
که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم
کسی هست که اگر بخواهد "می شود"
و اگر نخواهند "نمی شود"
به همین سادگی ...
کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس ...
"؟"
بــاز مـــی آیــــد بــــهـــاردلـنشین
بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق میشود بــاز روشــن قــلب
عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته بــا گـــل مـــهـــر و
صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر
ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن عطربــیــد مـِشک چــون
مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و
شمع و گل
عـــیـــدآمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت هــم
دلمــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن یـــامـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُالــّحالم نما از بـــدیـــهــــا
فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک
از ریـا کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی
مــنـتــها
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد