عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

محبت... "مولانا"


از محبت تلخها شیرین شود

وز محبت مس ها زرین شود

 

از محبت دردها صافی شود

وز محبت دردها شافی شود

 

از محبت خارها گل می شود

وز محبت سرکه ها مل می شود

 

از محبت دار تختی می شود

وز محبت بار تختی می شود

 

از محبت سجن گلشن می شود

بی محبت روضه گلخن می شود

 

از محبت نار نوری می شود

وز محبت دیو حوری می شود

 

از محبت سنگ روغن می شود

بی محبت موم آهن می شود

 

از محبت حزن شادی می شود

وز محبت غول هادی می شود

 

از محبت نیش نوشی می شود

وز محبت شیر موشی می شود

 

از محبت سقم صحت می شود

وز محبت قهر رحمت می شود

 

از محبت مرده زنده می شود

وز محبت شاه بنده می شود

 

از محبت گردد او محبوب حق

گرچه طالب بود شد مطلوب حق

 


 

یـــار صـاحبــــدل... "رهی معیری"


در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم
گــــــر شکـــــوه ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم


در پــرده سـوزم همچــو گل در سینه جوشم همچو مل
مــن شمـــع رســـوا نیستم تا گـــــریه در محفل کنم


اول کــــنم انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای
آخـــر به یک پیمانه مــــی اندیشه را باطل کـــنم


زآن رو ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گـــل شنیدم بــوی او مستانه رفتـــم سوی او
تا چـــون غبار کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم


روشـنـگــــــری افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم
خـاکـــــی نیــم تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم


غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام
مـــن نخــل سرکـــش نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم


روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر... "حافظ"



روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

 خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

 

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

 گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

 

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

 ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

 

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

 دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

 

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

 دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

 

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

 مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

 

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

 وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

 

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم

 یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

 

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

 برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

قرار بود بمونی... "پویا بیاتی"

 

قرار بود بمونی کنار غرورم 
نگو قسمت اینه نگو از تو دورم

قرار بود بیای توی بی کسی هام
یه کاری کنی واسه دلواپسی هام

چقدر بغض کردم کنارم نبودی
هزار بار دلم خواست ببارم نبودی


نبودی ببینی چقدر سوتو کورم 
چقدر بی قرارم چقدر بی عبورم

خودت نیستی اما غمت روبه رومه
میخوای بپرسی بغضی که توی گلومه

دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست
اینو من نمیگم خم جاده میگه

شقیقت سفیده داری پیر میشی
چقدر ایینه حرفاشو ساده میگه


 

 

در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟... "حسین منزوی"


در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟
ورق ورق شب تقویم کهنه پاره کنم؟


نشانه های تو بر چوب خط هفته زنم
که جمعه بگذرد و شنبه را شماره کنم


برای خواستن خیر مطلقی که تویی
به هر کتاب ز هر باب استخاره کنم


شب و خیال و سراغ تو،باز می آیم
که بهت خانه ی در بسته را نظاره کنم


تو کی ز راه میایی که شهر شبزده را
به روشنایی چشمم چراغواره کنم؟


ز یاس های تو مشتی بپاشم از سر شوق
به روی آب و قدح را پر از ستاره کنم


هزار بوسه ی از انتظار لک زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره کنم


هنوز هم غزلم شوکرانی است الا
که از لب تو شکرخندی استعاره کنم

 


 

مرنجان... "طبیب اصفهانی"


غمش در نهانخانه دل نشیند

 به نازی که لیلی به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

 خلد گر به پا خاری آسان برآرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند؟


خواب دیدم... "سید امیر حسین میر حسینی"


 خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

 خواب دیدم خسته و افسرده ام

 روی من خروارها از خاک بود

 وای قبر من چه وحشتناک بود


  تا میان گور رفتم دل گرفت

  قبر کن سنگ لحد را گل گرفت


  ناله می کردم ولیکن بی جواب

  تشنه بودم تشنه یک جرعه آب


  بالش زیر سرم از سنگ بود

  غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

  خسته بودم هیچ کس یارم نشد

  زان میان یک تن خریدارم نشد


  هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

  سوره حمدی برایم خواند و رفت


 نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

 ترس بود و وحشت و دلواپسی


 آمدند از راه نزدم دو ملک

 تیره شد در پیش چشمانم فلک

 یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

 آن یکی فریاد زد رب تو کیست

 ای گنهکار سیه دل بسته پر

 نام اربابان خود یک یک ببر

 در میان عمر خود کن جستجو

 کارهای نیک و زشتت را بگو

 ما که ماموران حق داوریم

 نک تو را سوی جهنم می بریم

 دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

 دست و پایم بسته در زنجیر بود

 

 نا امید از هر کجا و دلفکار

 می کشیدندم به خفت سوی نار

 ناگهان الطاف حق آغاز شد

 از جنان درهای رحمت باز شد


 مردی آمد از تبار آسمان

 نور پیشانیش فوق کهکشان

 چشمهایش زندگانی می سرود

 درد را از قلب آدم می زدود

  گیسوانش شط پر جوش و خروش

  در رکابش قدسیان حلقه بگوش

  صورتش خورشید بود و غرق نور

  جام چشمانش پر از شرب طهور

  لب که نه سرچشمه آب حیات

  بین دستش کائنات و ممکنات

  خاک پایش حسرت عرش برین

  طره یی از گیسویش حبل المتین

  بر سرش دستار سبزی بسته بود

  بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

  در قدوم آن نگار مه جبین

  از جلال حضرت عشق آفرین

  دو ملک سر را به زیر انداختند

  بال خود را فرش راهش ساختند

  غرق حیرت داشتند این زمزمه

  آمده اینجا حسین فاطمه

  صاحب روز قیامت آمده

  گویی بهر شفاعت آمده

  سوی من آمد مرا شرمنده کرد

  مهربانانه به رویم خنده کرد

  گفت آزادش کنید این بنده را

  خانه آبادش کنید این بنده را

   اینکه اینجا این چنین تنها شده

   کام او با تربت من وا شده

  مادرش او را به عشقم زاده است

  گریه کرده بعد شیرش داده است

  بارها بر من محبت کرده است

  سینه اش را وقف هیئت کرده است

  اینکه می بینید در شور است و شین

  ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع(

  دیگران غرق خوشی و هلهله

  دیدم او را غرق شور و هروله

  با ادب در مجلس ما می نشست

  او به عشق من سر خود را شکست

  سینه چاک آل زهرا بوده است

  چای ریز مجلس ما بوده است

  خویش را در سوز عشقم آب کرد

  عکس من را بر دل خود قاب کرد

  اسم من راز و نیازش بوده است

  خاک من مهر نمازش بوده است

  پرچم من را بدوشش می کشید

  پا برهنه در عزایم می دوید

  اقتدا به خواهرم زینب نمود

  گاه میشد صورتش بهرم کبود

  بارها لعن امیه کرده است

  خویش را نذر رقیه کرده است

  تا که دنیا بوده از من دم زده

  او غذای روضه ام را هم زده

  اینکه در پیش شما گردیده بد

  جسم و جانش بوی روضه می دهد

  حرمت من را به دنیا پاس داشت

  ارتباطی تنگ با عباس داشت

  نذر عباسم به تن کرده کفن

  روز تاسوعا شده سقای من

  گریه کرده چون برای اکبرم

  با خود او را نزد زهرا می برم

  هرچه باشد او برایم بنده است

  او بسوزد صاحبش شرمنده است

  در قیامت عطر و بویش  میدهم

  پیش مردم آبرویش میدهم

  باز بالاتر بروز سرنوشت

  میشود همسایه من در بهشت


  آری آری هرکه پا بست من است

  نامه ی اعمال او دست من است...