ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست
عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود
آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
در حریمش بار دارم لیک در بیرون در
کردهام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار
میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ
کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست
سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو
گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم
وه که در حسرت یک بال پریدن مردیم
فدیه واری است به زیر قدم گل، باری
نیمه جانی که ز چنگال خزان در بردیم
مشت حسرت به نوازش نرسیده خشکید
ناتمامیم که در غنچه ی خود پژمردیم
سهم خاکیم لبی از نم مان تر نشده
خود گرفتم می صافیم و گرفتم دُردیم
تا چه آریم به کف وقت درو؟ ما که به خاک
جز تنی خسته و قلبی نگران نسپردیم
خم نکردیم سر سرو به فرمان ستم
گر چه با تیشه ی توفان ز کمر تا خوردیم
زهرخندی که نچید از لب مان دوزخ نیز
آه از این میوه ی تلخی که به بار آوردیم
بسان رهنوردانی که در
افسانهها گویند،
گرفته کولبار زادِ ره بر
دوش،
فشرده چوبدست خیزران در
مشت،
گهی پرگوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان
راه میپویند،
ما هم راه خود را میکنیم
آغاز.
سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک به سنگ
اندر،
حدیثی کهش نمیخوانی بر
آن دیگر.
نخستین: راه نوش و راحت و
شادی
به ننگ آغشته، اما رو به
شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر: راهِ نیمش ننگ،
نیمش نام،
اگر سر بر کنی غوغا، و گر
دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بیبرگشت،
بیفرجام.
من اینجا بس دلم تنگست
و هر سازی که میبینم
بدآهنگست.
بیا رهتوشه برداریم،
قدم در راه بیبرگشت
بگذاریم،
ببینیم آسمانِ "هر
کجا" آیا همین رنگست؟
تو دانی کاین سفر هرگز
بسوی آسمانها نیست.
سوی بهرام، این جاویدِ
خونآشام،
سوی ناهید، این بد بیوهی
گرگِ قحبهی بیغم،
که میزد جام شومش را به
جام حافظ و خیام،
و میرقصید دستافشان و
پاکوبان بسان دختر کولی،
و اکنون میزند با ساغر
"مکنیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به
جام هر که بعد از ما،
سوی اینها و آنها نیست.
بسوی پهندشتِ بیخداوندیست،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و
پرپر بخاک افتند.
بهِل کاین آسمان پاک،
چراگاه کسانی چون مسیح و
دیگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز
ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
بسوی سرزمینهایی که
دیدارش،
بسان شعلهی آتش،
دواند در رگم خونِ نشیطِ
زندهی بیدار.
نه این خونی که دارم، پیر
و سرد و تیره و بیمار.
چو کرم نیمهجانی بیسر و
بیدم
که از دهلیز نقبآسای
زهراندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچون
مستان دست بر دیوار،
بسوی قلب من، این غرفهی
با پردههای تار
و میپرسد، صدایش نالهای
بینور:
- "کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های!
... میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوستمانندی؟"
و میبیند صدایی نیست،
نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مردهای هم رد پایی نیست.
صدایی نیست الا پتپتِ
رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و
دستش گرمِ کار مرگ.
وز آنسو میرود بیرون،
بسوی غرفهای دیگر،
بهامیدی که نوشد از هوای
تازهی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و
افیون است - از اعطای درویشی که میخواند:
"جهان پیرست و بیبنیاد،
ازین فرهادکش فریاد ..."
وز آنجا میرود بیرون،
بسوی جمله ساحلها.
پس از گشتی کسالتبار،
بدانسان - باز میپرسد -
سراندر غرفهای با پردههای تار:
- "کسی اینجاست؟"
و میبیند همان شمع و
همان نجواست.
که میگوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر بهدردآلودهی
مهجور:
خدایا "به کجای این
شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را؟"
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید.
بدانجایی که میگویند
خورشیدِ غروب ما،
زند بر پردهی شبگیرشان
تصویر.
بدان دستش گرفته رایتی
زربفت و گوید: زود
وزین دستش فتاده مشعلی
خاموش و نالد: دیر
کجا؟ هر جا که پیش آید.
به آنجایی که میگویند
چو گل روییده شهری روشن
از دریای تردامان
و در آن چشمههایی هست،
که دایم روید و روید گل و
برگ بلورینبال شعر از آن
و مینوشد از آن مردی که
میگوید:
"چرا بر خویشتن هموار باید
کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟"
به آنجایی که میگویند
روزی دختری بودهست
که مرگش نیز (چون مرگ
تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ
پاک دیگری بودهست،
کجا؟ هر جا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز
چون آزار ترسانم.
ز سیلیزن، ز سیلیخور،
وزین تصویر بر دیوار
ترسانم.
درین تصویر،
عمر با تازیانهی شوم و
بیرحم خشایرشا
زند دیوانهوار، اما نه
بر دریا،
به گردهی من، به رگهای
فسردهی من
به زندهی تو، به مردهی
من.
بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزهزارانی که نه
کس کِشته، ندروده
بسوی سرزمینهایی که در آن
هر چه بینی بکر و دوشیزهست
و نقش رنگ و رویش هم
بدینسان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزهست.
بسوی آفتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تهی از خون گرم
خویشتن جایی
و ما بر بیکرانِ سبز و
مخملگونهی دریا،
میاندازیم زورقهای خود
را چون کُلِ بادام
و مرغان سپید بادبانها را
میآموزیم
که باد شرطه را آغوش
بگشایند
و میرانیم گاهی تند، گاه
آرام
بیا ای خستهخاطر دوست!
ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است.
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بیفرجام
بگذاریم.
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب
که نیست سینه ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
چه گویمت که ز سوز درون چه میبینم
ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت
که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز
بدین سپاس که مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست
جمال دولت محمود را به زلف ایاز
غزل سرایی ناهید صرفهای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست
نگارندهٔ بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را
نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی
در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان
ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست
ز هستی مر اندیشه را راه نیست
ای نام تو بهترین سر آغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هرچه هستند
نام تو کلید هرچه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول
بی حجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت دراز دستی
ای هست بر طریق چونی
دانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده وا رمیده
در کن فیکون تو آفریده
ای محرم عالم تحیر
عالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوف
ای نهی تو منکر امر معروف
ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان
ای سرمه کش بلند بینان
در باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایام
ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند
سلطان توئی آن دگر کدامند
از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم
هم قصه نانموده دانی
هم نامه نا نوشته دانی
از ظلمت خو رهاییم ده
با نور خود آشناییم ده