عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

شعرناب... “شهراد_میدری”

  

پرده های گلباف را

گرده گیری کرده ام

پنجره را بروی پروانه ها گشوده ام

گلدان های بالکن را آب

پیچک های سرریز نرده ها را تاب

و شرشر فواره ها را شعر ناب داده ام

 

سماور می نوازد

و قوری چای گرم آواز است

و استکان ها به تماشا صف کشیده اند

مثل هر روز خیالت در راه است

تا من و اشک های خوش آمد گویم

دستی به سر و روی سفره ی ابر بکشیم و

خوشبخت ترین میز/با/نان آفتاب باشیم.

 


زندگی کردن من مردن تدریجی بود... “فرخی یزدی”

شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم 

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

 

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا 

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

 

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

 آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع 

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

 

غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد 

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

 

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر 

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود 

آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم

 


به کجا برم شکایت؟... “حافظ “

 

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی

که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

 

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم

که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

 

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

 

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود

نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی

 

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته

به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

 

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح

که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

 

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش

که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

 

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت

که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

 

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ

که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

 

 


دل بیچاره... " فخرالدین عراقی"

شاد کن جان من ، که غمگین است

رحم کن بر دلم ، که مسکین است

 

روز اول که دیدمش گفتم

آنکه روزم سیه کند این است

 

روی بنمای ، تا نظاره کنم

کارزوی من از جهان این است

 

دل بیچاره را به وصل دمی

شادمان کن ، که بی‌تو غمگین است

 

بی‌رخت دین من همه کفر است

با رخت کفر من همه دین است

 

گه گهی یاد کن به دشنامم

سخن تلخ از تو شیرین است

 

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندین است

 

بنوازی و پس بیزاری  آخر

ای دوست این چه آیین است ؟

 

کینه بگذار و دلنوازی کن

که عراقی نه در خور کین است

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را... “ رضا نیکوکار”

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

خوش به حال من که می میرم برایت این همه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست


درد هایی تلخ... “رضاتنجیده”

 در مسیرم هزاران‌پیچُ‌خم دارم رفیق

درد هایى تلخ اما تازه دَم دارم رفیق

 

دوستان بى وفا بسیار اما در عوض

دشمنانى باوفا و هم‌قسم دارم رفیق

 

بـــا همــه نامهربانــان مهربــانى می‌کنم

چون که‌درقلبم‌خدایى‌ محترم ‌دارم ‌رفیق

 

من‌براى‌ بهترینُ‌ بدترین بدخواه‌ خویش

آرزو هاى عجیبى در سرم دارم رفیق

 

شیطنت‌هاى من دیوانه را جدى نگیر

پشت‌لبخندم‌ سى‌سال ‌غم‌ دارم ‌رفیق

 

لابه‌لاى زخم‌هاى کهنه زخمت را بزن

جا براى زخم‌هاى تازه کم دارم رفیق



ماجرای نیمه شب... "رهی معیری"

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب

خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب

 

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست

جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

 

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا

گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

 

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست

تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب

 

نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم

بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب

 

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر

از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

 

با امید وصل از درد جدایی باک نیست

کاروان صبح آید از قفای نیمشب

 

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش

تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب