| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
بلبلی دیدم که با گل صحبتی بسیــــــــــار دارد
می کنـددرگوش گل هر آنچه در منقـــــــــار دارد
گاه ثنا گوید به گل، گـــاه درخفـــا بوسد به گل
گاه گله دارد زگـــــل، اینکه چرا گل خـار دارد؟
گل چو بشنید این سخن، خندید و گفت او را به طعن
هر که طی کرد راه عشق،گفت پیچ و خـم بسیار دارد
زندگانی را بسـی تلخـی و شیریــــــن با هم است
طـــالب گنـج را ندیدی دوسـتی با مــــار دارد؟
گفت در قـرآن خــدا ((لقــد خلقنـــا فی کــبد))۱
یک نفر پیدا نشد کاین آیــــه را انکــــار دارد
گفتم امشب مـی روم بینم جمــالــــش، گرچـــه او
همنشیـنی با من مجنــون صفت را عـــــــار دارد
شد نصیبم درد و هجران، پس خدایا وصلتی حاصل نما
هــرکـه را عشـق به یـــاری، دلبری، دلدار دارد
۱) قرآن کریم: ما انسانها را در رنج و سختی آفریدیم
سیدخلیل جبارفلاحی
این مست های بی سر و پا را جواب کن
امشب شب من است مرا انتخاب کن
مهمان من تمامیِ این ها و پای من
قلیان و چای مشتریان را حساب کن
تمثالِ شاعرانه درویش را بکن
عکسِ مرا به سینه دیوار قاب کن
هی قهوه چی ! ستاره به قلیان من بریز
جای زغال روشنش از آفتاب کن
انگورهای تازه عشقی که داشتم
در خمره های کهنه بخوابان شراب کن
از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام
ماهیچه فرشته برایم کباب کن
از نشئه خلسه ای بده، از سُکر جرعه ای
افیون و می بیار، بساز و خراب کن
دستم تهی ست هرچه برایم گذاشتی
با خنده های مشتریانت حساب کن
میخانه بى خواب/ انتشارات فصل پنجم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
می روم تا که به صاحب نظری بازرسم
محرم ما نبود دیدهی کوته نظران
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقهی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربه دری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
خسته ام از این حصاری که به خود ساخته ام
در ره عشق خودم را به خودم باخته ام
در میان دو جهان هم نفسم نیست کسی
با همه دربه دری سوخته و ساخته ام
خوش خیالم که شوی مال من و همدم من
روز و شب در پی عشق تو چنین تاخته ام
رفتی و تیر غمت در دلم آرام گرفت
پرچم عشق تو را باز برافراخته ام
تا چو پروانه زنم پر به شرار لب تو
به خودم بی تو در این فاصله پرداخته ام
ای که در کوی خرابات مقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود
میکنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز در این شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شب خیز غلامی داری
ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهرنیست
عشق یعنی مهربی چون وچرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
درکویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق درمیان دشت خار
باورامکان بایک گل بهار
عشق یعنی ترش راشیرین کنی
عشق یعنی نیش رانوشین کنی
عشق یعنی اینکه انگوری کنی
عشق یعنی اینکه زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی درعمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خارباش
پل به جای اینهمه دیوارباش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیرپا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنهابه بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دورازتبر
دوری سرسبزی از خوف وخطر
عشق یعنی ازبدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
درمیان اینهمه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا،ناتوان عشق باش
پهلوانا،پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنه ای خودنیزاگر
واگذاری آب رابرتشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثرشدن
بی پر و بی .یکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
دربه در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کن