| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ
ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ
ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ
ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ
آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد
زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ
ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ
ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ
ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
دوست داری از میان جمع پیدایت کنم؟
من که می دانم تو می خواهی تماشایت کنم
بی قراری، دائما این سو و آن سو می پری
تا مگر من یک نظر بر قد و بالایت کنم
آرزویت شاید این باشد که مجنونم کنی
بلکه از دیوانگی من نیز لیلایت کنم
هیچ می دانی که من هم آرزومند توام؟
دوست دارم با تمام قلب شیدایت کنم
روزها طوری نگاهت می کنم تا شب که تو
سر به بالش می نهی بی خواب رؤیایت کنم
"آه از دست تو" بی پایان ترین گنج است و من
می توانم تا ابد با ناله سودایت کنم
سالها اهل عبادت بودم اما سرنوشت
گفت می دانم چگونه اهل دنیایت کنم
بعد هم طوری فریبم داد تا حاضر شوم
آبرویم را فدای شیطنت هایت کنم
بهتر است این بار جای خلوتی قایم شوی
تا بیایم چشم شیطان کور پیدایت کنم
دامِ صیّاد کجا؟ مرغِ گرفتار کجا؟
پرِ پروانه کجا؟ شمعِ شبِ تار کجا؟
مسگرِ شوشتری داند و آهنگرِ بلخ
که بدهکار کجا بود و گنهکار کجا؟
زلفِ لیلی به کجا و دلِ مجنون به کجا؟
سرِ سرگشته کجا؟ خالِ لبِ یار کجا؟
عزّتِ مصر کجا؟ یوسف گم گشته کجا؟
سرِ منصور کجا بود و سرِ دار کجا؟
کاخِ خسرو به دَمَن، خیمه ی شیرین در کوه
دلِ دیوانه کجا؟ نرگسِ بیمار کجا؟
من کجا؟ یار کجا؟ باده کجا؟ سبزه کجا؟
لبِ "کیوان" به کجا بود و لبِ یار کجا؟
عاشقم کردی و رفتی عشق را تفسیر کن
چون سخندانی بلد اندیشه ات تکثیر کن
جور کردی با دلم آن را شکستی بی وفا
لا اقل با من که نه؛ با دیگران تغییر کن
عاشقم کردی و رفتی عشق درمن مُرد مُرد
عادت عاشق کشی را بعد ازاین زنجیر کن
با ولع نوشیدی از جانم بقایش نوش کن
صبرکن! یا لااقل حرف مرا تعبیر کن
سنگسارم کن؛ بسوزانم ؛ مرا بر دار زن
یا ترنم بوسه ای بنما و غافلگیر کن
این لبانم ساغرت پیمانه ام تکمیل کن
با لبت بر گونه ها این عشق را تعمیر کن
خب شما جذابی و هر لحنتان در و گوهر
بی هوا مجنون شدم لیلای من تدبیر کن
سلامم را جوابی ده که در شهر تو مهمانم
غبارم را بیفشان تا به پایت جان بیفشانم
بپرس از خود کجا بودی ، کجا هستی ، چه می جویی
نگاهم کن چه می گویم ، سخن بشنو چه می خوانم
دلم گوید سخن با تو ، چنین روشن که من با تو
صفای این چمن با تو ، بیا مرغ سخن دامن
در آن ساحل چه می گردی ، از آن دریا چه آوردی
به شهر خویشتن باز آ که من پیغام جانانم
به گلبانگ جهانتابم چه آتش هاست بر دلها
نمی گیرد چرا در تو ، نمی دانم ، نمی دانم
می خواستمت امّا، تقدیر نه این می خواست
یک
عمر جدا از تو،تقدیر چنین می خواست
می خواست که چون پیچک، در خلوت خود پیچم
چشمی
که مرا هردم با غصّه، قرین می خواست
من بودم و یک رؤیا، یک عشق جنون آسا
عشقی
که مرا چون خود، دیوانه ترین می خواست
چون خلسه ی یک مرداب، آن برکه مرا عمری
با
حسرت یک دریا، همواره عجین می خواست
لبریز غزل بودم،بی عشق نیاسودم
یک
سایه مرا، امّا، پیوسته حزین می خواست
یک روز جدا از عشق، روز دگرم با عشق
تقدیر
مرا این سان،سرگشته ترین می خواست
بمناسبت سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث
"خدایش بیامرزد..."
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد،
دلم،
دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های!
نخراشی به غفلت گونه ام را،
تیغ
های،
نپریشی صفای زلفکم را،
دست
و آبرویم را نریزی،
دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...