عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

بوستان - باب اول در عدل و تدبیر و رای... "سعدی"

 

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمین شد بخیل

که لب تر نکردند زرع و نخیل

بخوشید سرچشمه‌های قدیم

نماند آب، جز آب چشم یتیم

نبودی بجز آه بیوه زنی

اگر برشدی دودی از روزنی

چو درویش بی برگ دیدم درخت

قوی بازوان سست و درمانده سخت

نه در کوه سبزی نه در باغ شخ

ملخ بوستان خورده مردم ملخ

  ادامه مطلب ...

آیین هوشیاری... "حافظ"


چون در جهان خوبی امروز کامکاری

شاید که عاشقان را کامی ز لب برآری

 

با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه

بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری

 

تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی

تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری

 

جوری که از تو دیدم دردی که از تو بردم

گر شمه بدانی دانم که رحمت آری

 

از باده وصالت گر جرعه ای بنوشم

تا زنده ام نورزم آئین هوشیاری

 

در هجر مانده بودم باد صبا رسانید

از بوستان وصلت بوی امیدواری

 

ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر

گر میکشی بزورم ور میکشی بزاری

 

دکان عاشقی را بسیار مایه باید

دلهای همچو آذر چشمان رودباری

 

گرچه ببوی وصلت در حشر زنده گردم

سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری

 

آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ

تا چند ناامیدی تا چند خاکساری

 


 

چشم من بیدار است... "؟"


چشمهایت معصوم ،

شور عشقی به دلم ریخته ای

خنده هایت شیرین ،

شور و شیرین به هم آمیخته ای

شب پر از وسوسه دیدار است

گرم و آرام بیا منتظرم

چشم من بیدار است...

بوی جوی مولیان آید همی... "رودکی"


بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او
زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی
گر به گنج اندر زیان آید همی

 

 


مها از روی خوبی شب برافکن... "عسجدی مروزی"

‏‏ 

مها از روی خوبی شب برافکن

‏فغان و ناله در هر کشور افکن

 

‏کمند زلف دست افزار بگشای

‏سر گردنکشان در پا درافکن

 

‏هلاک جان هر بیچاره‌ای را

‏مسلسل جعد مشکین در برافکن

 

ز لب عناب را خون در دل انداز

‏ز پسته شوری اندر شکّر افکن

 

‏چون جان «عسجدی» صید لبت شد

‏کمند زلف اندر دیگر افکن

 


بزنم یا نزنم ؟... "قیصر امین پور"

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که، دوست
چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
 

 

اشعاری از رابعه بلخی...

 

نشسته بود آن دختر دلفروز

براه و رودکی می‌رفت یک روز

 

اگر بیتی چو آبِ زر بگفتی

بسی دختر از آن بهتر بگفتی

 

بسی اشعار گفت آن روز اُستاد

که آن دختر مجاباتش فرستاد

 

ز لطف طبع آن دلداده دمساز

تعجب ماند آنجا رودکی باز

 

 

**********

 

 

خبر دهند که بارید بر سر ایّوب

ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرّین

 

اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر

سزد که بارد بر من یکی مگس رویین

 

 

**********

 

مرا بعشق همی متهم کنی به حیل

چه حجت آری پیش خدای عزوجل

 

به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد

بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل

 

نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست

که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

 

بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند

به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

 

هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم

فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

 

 

**********

 

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد

بر یکی سنگین‌دل نامهربان چون خویشتن

 

تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی

چون بهجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

 

 

**********

 

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت

چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

 

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت

جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

 

مگر چشم مجنون به ابر اندر است

که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

 

به می‌ماند اندر عقیقین قدح

سرشکی که در لاله مأوی گرفت

 

قدح گیر چندی و دنیی مگیر

که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

 

سر نرگس تازه از زرّ و سیم

نشان سر تاج کسری گرفت

 

چو رهبان شد اندر لباس کبود

بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

 

 

**********

 

 

عشق او باز اندر آوردم به بند

کوشش بسیار نامد سودمند

 

عشق دریایی کرانه ناپدید

کی توان کردن شنا ای هوشمند

 

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس بباید ساخت با هر ناپسند

 

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

 

توسنی کردم ندانستم همی

کز کشیدن سخت تر گردد کمند