عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

غزل شماره ۷۸... "حافظ"

 

 


دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت                

بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

 

یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم                     

افکند و کُشت و عزّت صید حرم نداشت

 

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار            

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

 

با این همه هر آن که نه خواری کشید از او            

هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت

 

ساقی بیار باده و با محتسب بگو              

انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت

 

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد                       

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

 

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدّعی                     

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

 

 


زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما... "امیرهوشنگ ابتهاج"



زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما

خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما

 

در این هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است

که بوی عود دل ماست در مشام شما

 

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

 

فروغ گوهری از گنج خانه ی شب ماست

چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما

 

ز صدق آینه کردار صبح‌خیزان بود

که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

 

زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد

از آنکه هست به دست خرد زمام شما

 

همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک

شد از امان زمین دانه‌چین دام شما

 

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین، شد ستاره رام شما

 

به شعر «سایه» در آن بزمگاه آزادی

طرب کنید که پر نوش باد جام شما

 


مثنوی طنز دکتر بازی... "اسماعیل امینی"


 


این شعر دربارۀ موج علاقۀ عمومی به مدرک دکتری است.

 

 

خاک ایران یکسر از دکتر پر است

هر که دکتر نیست نانش آجر است

 

ملک ایران سرزمین دکتران

این قدر دکتر نباشد در جهان

   ادامه مطلب ...

عاشقانه... "رع"


دلا دلبر نمی داند که عشقش آتشی افروخت

کزو دامان تنهایی به صد شعله ی وصلش سوخت


من و هستی،من و مستی، من و دریای شورمستی

در این وادی سرمستی، فروغی نو بهم آمیخت...




بزم وصال... "رع"


 

گل لبخند به لبم بوسه مستانه زند

سرو سرخم شده از قهقهه ام می لرزد

چه صبوح طرب انگیز و چه نوائی سرمد 

بر سر بزم وصال تو مهیا باشد!... 

شرح پیری... "رودکی"

 

 

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان، لابل چراغ تابان بود

 

سپید سیم زده بود و در و مرجان بود

ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

 

یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت

چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود

 

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چو بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود

   ادامه مطلب ...

مستی... "سنایی"


 

 

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

 

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

 

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

ور کنی عربده گویند که او کرد نه می