| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران آلاچیق نو
در آلاچیق هائی که صد سال
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
دختران رود گل آلود
دختران هزار ستون شعله،به طاق بلند دود
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهید برفراشت؟
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند
دختران رفت و آمد
در دشت مه زده
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه
از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب های تان کدام شما
لب های تان کدام
- بگوئید !-
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟
شب های تار نم نم باران - که نیست کار
اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان،
تا یاد آن - که خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیر گاه شعله آتش را
در چشم بازتان؟
***
بین شما کدام
بگوئید
بین شما کدام
صیقل می دهید
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
ز دینارگون بید و ابر سپید
زمین گشته زرین و سیمین سماچرا ناید
آهوی سیمین من
که بر
چشم کردمش جای چرا
نسیم دو
زلفین او بگذرد
برآمیخته
با نسیم صبا
چه گویمش
گویمش چون بگذرد
الا یا
نسیم الصبا مرحبا
کنم خدمت
پادشا تا کند
مرا بر
تو بر پادشا پادشا
به دست
اندرش برق و زیرش براق
که
یاردش پیش آمدن وز کجا؟
که نه طعن
ژوبینش رد کرد کس
نه
هرگز شدش زخم خطی خطا
عصا
برگرفتن نه معجز بود
همی
اژدهاکرد باید عصا
ایران ِ من! ای سرزمین ِ مزدک و مانی!
خشم ِ پلنگ و آه ِ شیر و چشم ِ جیرانی!
دروازه ی ِ زرین خاور، مادر ِ خورشید!
ای نقره کاری های ِ مهتاب ِ شبستانی!
فر ّو شکوه ِ پهندشت ِ آریایی ها !
اندوه ِ بعد از امپراتوری ِ ساسانی!
ای ناوگان ِ آرتمیس ِ جان به کف داده!
شور ِ خلیج پارس ِ همواره توفانی!
از قادسیه بی خبر محراب تا محراب
گلدسته از خون ِ نیاکانت چراغانی
شور و شر ِ یعقوب ِ لیث و بابک و رستم!
مهد ِ ابومسلم ترین مرد ِ خراسانی!
هر دوره ی ِ تاریخ، زخمی بر دلت مانده
ای بی سر و سامانی ِ دوران ِ سامانی!
ویرانه از اسکندر و چنگیز و از تیمور !
جاری به روی ِ گونه هایت اشک ِ اشکانی
فردوسی ِ سی سال رنج ِ واژه های ِ گم!
مسعود سعد ِ در حصار ِ نای زندانی!
افتاده بیرون از بهشت ِ ثروتت آدم
حوای ِ تو خورده فریب ِ سیب ِ لبنانی
شد سهم ِ فرزندان تو از نفت: خودسوزی
ای سفره های ِ خالی از نان در فراوانی!
بر لب شکوفه، در دلت اما هزاران داغ
ای خنده های ِ وانمود و اشک ِ پنهانی!
با سرستون های ِ به خاک افتاده ات برخیز
آخر تو را اصلن چه با این گونه ویرانی؟!
بنویس بر تخته سیاهت نام ِ
"آزادی"
بی ترس از هر ترکه ای یار ِ دبستانی!
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسى صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمى
همچو نى من گفتنیها گفتمى
هر که او از هم زبانى شد جدا
بىزبان شد گر چه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهاى
زنده معشوق است و عاشق مردهاى
چون نباشد عشق را پرواى او
او چو مرغى ماند بىپر، واى او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینهت دانى چرا غماز نیست
ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست
بشنوید اى دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
بشنو از نى چون حکایت مىکند
از جدایىها شکایت مىکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسى کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتى نالان شدم
جفت بد حالان و خوش حالان شدم
امروز نفسهای کسی چارهگشا نیست
امروز کسی پشتِ در و پنجرهها نیست
این شهر پر از مدعیان است، ولی نه ...
هر خار و خسی محرمِ اسرارِ خدا نیست
در مسالهی عشق، حکیم از سرِ غفلت
در فلسفه اش غلت زد و ... گفت: روا نیست!
از چار طرف بانگِ کلاغ است و دروغ است
فردای خوشی، چون خبر از چلچلهها نیست
با صبر گشایش برسد، ما که ندیدیم
"جانا مگر این قاعده در شهرِ شما نیست ؟"
از نفرت و از کینه سراسر شده اینجا
ارزانیِتان باد! که این خانهی ما نیست
یک عمر به اجبار ننالیدم و این شعر
پژواکِ سکوت است، سکوت است، صدا نیست !
آبان 91
آن چه در آیینه می بینیم ، آن عشق است ، عشق
ذره ،ذره از زمین تا آسمان عشق است ، عشق
ساده ، ساده گرجه در آواز غمگینم نشست
همچنان مشکل ترین کار جهان عشق است ، عشق
هیچ چیزی خالی از تصویر خوب عشق نیست
در یقین عشق است، حتی در گمان عشق است ،عشق
در چراغ ماه سو سو می زند آن دورها
چیست می دانی فروغ اختران ؟ عشق است ، عشق
بی خیال عشق بودن؟! نه، نه، کارم نیست این
دل پر از عشق است، وقتی بر زبان عشق است،عشق
چون بلال آرام از گلدسته می آید فرود
چیست در گلبانگ شیرین اذان؟ عشق است،عشق
از بلند کوه های دور جاری می شود
هرچه زیبایی ست در آب روان ،عشق است،عشق
با بهار از کوچه ی آواز می آید هنوز
جذبه ی لبخند باغ و بوستان عشق است،عشق
هیچ جایی بی حضور عشق روشن نیست،نیست
در افق های تماشا همچنان عشق است ،عشق
هفت منزل در مسیر چشم ما افتاده است
آن چه خواهد مرد در این هفت خوان عشق است،عشق
آسمان زیباست وقتی عشق در آواز ماست
چیست در زیبایی رنگین کمان ؟عشق است ،عشق
مثل راز شاخه های گل گمم در بادها
با دلم این روزها نامهربان عشق است ،عشق
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
و گر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست
به آسانی ، مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
همی گفتند دل از عشق بر گیر !
که نیرنگ است و افسون است و جادوست !
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است ، اما نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را، به جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
و گر عمرم به نا کامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی است