| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

متن آهنگ دقیقه های آخر مرتضی پاشایی...
( روحش شاد...)
می خوای بری از پیشم دیگه عشق من بی همسفر
میری سفر
دلواپسم واسه تو
دلواپسم واسه تو عشق من
برو
تنها برو
اما بخند
این لحظه های آخرو
تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه…
قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد؟! جای تو
دقیقه های آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره
بعد تو تموم میشه
کی مثل تو میشه
بعد من هرجا میری یاد من نیفت
هرچی بشه
من عاشقم
راحت برو عشق من
گریه نکن آخه طاقت ندارم و می میرم و می خوام تورو
راحت برو عشق من
تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه
قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد؟! جای تو
دقیقه های آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره
بعد تو تموم میشه
کی مثل تو میشه؟!
گفت
دانایی که گرگی خیرهسر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
با
تن عریانیم دیوانه از رویای شب
رقص
در رقصم هویدا می کند غوغای تب
من
میان بازوانت بوسه باران می شوم
تا
ته شعرم بیا گر نه که بی جان می شوم
میخانهای امشب برای من مهیا کن
حالم گرفته، گوشهای آنجا مرا جا کن
افسوس پشتِ حسرت و اندوه پشتِ آه
فکری به حالِ تلخی امروز و فردا کن
سرچشمه و آبشخورِ امید من خشکید
این شورهزارِ مانده بر جا را تماشا کن!
ای آسمان با من برادر باش و شب تا صبح
از حرصِ بختِ شورِ من یکریز غوغا کن
بختم شبیه یک کلافِ گیج تو در توست
بنشین کنارم یک گره را لااقل وا کن
دیشب مُرادم را ندادی، خواهشی دارم
میخانهای امشب برای من مهیا کن
اقیانوسی از انگور / انتشارات فصل پنجم
نمی دانم از کجا
اما یاد گرفته بودیکجایی شعر؟!
لخته ی بی کسی
شریان هیجانم را مسدود می کند
انگار از دور لب هایم
قیطانی ارتجاعی رد کرده و تا جائیکه می شده، کشیده اند!
گلریزان
برای فرو نشاندن آتشی...
دیگر برای کسی مهم نیست
پیدا بشود
دندان های نیشم
در آینه...
بِکِشید
دست هایم پوسیده!
مرا بی شعر بکشید
مرا هر طور که می خواهید بکشید...
من گمان می کردم
دوستی همچو سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باده زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پنداره سرور آور مهر...


ز درد من بسوزد سینه تو
شود غمگین دل بی کینه تو
نباشد تا به چشم خود ببینم
غبار آلوده آن آیینه تو
هر کجا رفتی پس از من
محفلی شد از تو روشن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن ، یاد من کن