عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

عاشق نشدی زاهد... "هما افشار"


عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

 

لبریز میِ غم ها، شد ساغر جان من

خندیدی و بگذ شتی، پیمانه چه می دانی؟

 

یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

ای غافل! از آن جادو، افسانه چه می دانی؟

 

من مست میِ عشقم، وز توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟

 

تا چند فریب خلق با نام مسلمانی

سر بر سر سجاده،‌ می خوردن پنهانی

 

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده..! بت خانه چه می دانی؟

 

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه می دانی؟

 

دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده!

اما تو زجان، غافل..! جانانه چه می دانی؟

 

ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟

 

روزی که فرو ریزیم بنیاد تاسف را

دیگر نه تو می مانی نه ظلم و پریشانی

 


 

برای سی و دو سالگی ام... "اشرف گیلانی"


دنیا شبیه شیشه پس از باران
دنیا شبیه پنجره بعد از باد
دنیا اسیر پنجره و شیشه
دنیا سی و دو سال مرا هل داد!

ابری عقیم و تیره و مایوس است
دنیای دل سپرده به نابودی
ای آنکه بی تو در دل من دردی ست!
آزادی عزیز! کجا بودی؟

من یک جنازه ام وسط میدان
تفهیم کن به مرگ دلیلت را
نزدیک تر بیا که نمی بینم
دل رعشه های جرّثقیلت را

  ادامه مطلب ...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟... "محمد علی بهمنی"

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب

بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب

 

تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب

 

تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب

 

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب

 


 

درد گنگ... "هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)"

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

 

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

 

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

 

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

 

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

 

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

 

 

 

 

طنینِ خنده‌... "عماد موسوی"

طنینِ خنده‌ات را باد خیلی زود خواهد برد

زمان با خود هر آن چیزی که اینجا بود خواهد برد

 

شنا یعنی مخالف با مسیرِ رود پیمودن

وگرنه کنده را هم در مسیرش رود خواهد برد

 

من و تو مثلِ واگن‌های خسته روی یک ریلیم

که تنها دیگری از رفتنِ ما سود خواهد برد

 

بهاری گرچه خواهد آمد اما از زمستان‌ها

درختی یادگاری تلخ و درد آلود خواهد برد

 

غبار آهسته این آیینه را افسرده خواهد کرد

طنینِ خنده‌ات را باد خیلی زود خواهد برد

 


درد، نام دیگر من است ... "قیصر امین‌پور "


دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

 

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

 

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

                                                                              

 

 

بنشین مرو... "فریدون مشیری"

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

 

بنشین ببین که : دختر خورشید صبحگاه

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما

 

بنشین مرو ھنوز به کامت ندیده ام

بنشین مرو ھنوز ز کلامی نگفته ایم

 

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است

بنشین که با خیال تو شب ھا نخفته ایم

 

بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه

خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

 

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

 

بنشین مرو حکایت وقت دگر مگو

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

 

آخر تو نیز با منت از عشق گفتگوست

غیر از ملال و رنج ازین در چه می بری

 

بنشین مرو صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

 

جان مرا به ظلمت ھجران خود مسوز

بنشین مرو مرو که نه ھنگام رفتن است

 

اینک تو رفته ای و من ازره ھای دور

می بینمت به بستر خود برده ای پناه

 

می بینمت نخفته بر آن پرنیان سرد

می بینمت نھفته نگاه از نگاه ماه

 

درمانده ای به ظلمت اندیشه ھای تلخ

خواب از تو در گریز و تو ازخواب در گریز

 

یاد منت نشسته بر ابر پریده رنگ

با خویشتن به خلوت دل می کنی ستیز