| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ستاره بود، غزل بود
ترانه بود وتو بودی
هزار حادثه، اما
بهانه بود وتو بودی
تو بودی وشب قصه
تو بودی وتب پرواز
هزار آینه فریاد
هزار پنجره آواز
شب از تو شعر دوباره
شب از تو باغ ستاره
به اعتبار تو روشن
من وچراغ ستاره
حضورم از تو همیشه
سکوتم از تو صدا بود
تو آسمون ترانه
پرنده بود ورها بود
گذشتی از شب قصه
گذشتی از شب آواز
نه از ستاره شنیدی
نه گفتی از تب پرواز
نه گفتی از شب گریه
نه گفتی از منِ بی تو
در این حضور خیالی
چگونه ماندنِ بی تو
ستاره بود غزل بود
غزل نبود وتو بودی
تویی که از تو نوشتی
تویی که از تو سرودی
ترانه: اهورا ایمان
تهران،خوابگاه دانشجویی طرشت
آبان80
آهنگ وتنظیم وخواننده: ناصر عبداللهی
آلبوم بوی شرجی
........................... عاشقانه
آغازِ من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامشِ پس از شبِ توفانِ من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ی ایمان من تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گِردِ همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله ی تو زنده ام هنوز
در سینه ی من ، آتشِ پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوعِ تو بیدار می شوم
رمزِ طلسمِ بسته ی چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
***
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران
***
رفتم که در این منزل بیداد بدن
در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن
آن را باید به مرگ من شاد بدن
کز دست اجل تواند آزاد بدن
***
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن
***
میخور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
***
سردفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده جوانی عشق است
ای آنکه نداری خبر از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است...
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو می گویم …
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم…
نان ِ شادی های ام را
با تو قسمت می کنم!
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام …
به خواب می روم ؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار ِ رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم ؟
خاطرات عمر رفته در نظر گاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان طاقتم ده ، طاقتم ده
قبله گاه ما غریبان طاقتم ده ، طاقتم ده
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
در میان توفان بر موج غم نشسته منم ، در
زورق شکسته منم ، ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد ، یک باره مهر غم زده
شد بر سرنوشت آدم
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامی ها ،
ای بلای نا فرجامی ها
نبرده لب بر جامی ، می کشم به دوش از حسرت
بار مستی و بد نامی ها
بر موج غم نشسته منم ، در زورق شکسته منم ،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد ، یک باره مهر غم زده
شد بر سرنوشت عالم
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
حکایت از چه کنم ، شکایت از چه کنم
که خود به دست خودم آتش بر دل خون شده ی
نگران زده ام
حکایت از چه کنم ، شکایت از چه کنم
که خود به دست خودم آتش بر دل خون شده ی
نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم ، در زورق شکسته منم ،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد ، یک باره مهر غم زده
شد بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامی ها ،
ای بلای نا فرجامی ها
نبرده لب بر جامی ، می کشم به دوش از حسرت
بار مستی و بد نامی ها
بر موج غم نشسته منم ، در زورق شکسته منم ،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شد ، یک باره مهر غم زده
شد بر سرنوشت آدم
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
ساغرم شکست ای ساقی ، رفته ام ز دست ای
ساقی
بیهیچ تردید و یا که گمان
به پایان خط نزدیک گشتهایم:
بهار رفت
تبها فرو نشست
در سوز سرد به لرز نشسته و
با هیچ شعلهای دوباره گرم نمیشویم.
***
چه زیبا میشد مست و بدیع
که ناممکنی، ممکن
چون آرزویی که من دارم
و بدین سودای دور؛ دور
که سوگل روزگار من بار دگر و از برای همیشه
در بَرَکِ تاریک و گلآلود آبادی
کوبهٔ دروازه را میزد و
بر خرمن سرما و لرز درون
جرقٌهای منوٌر و آتشین
روانه میکردست.
***
اما دریغ که:
گذشته مردی است و یاد؛ سرزنده:
داغم از آن ترگلِ روستا
که با طرههای سیاه کنارههای لچک و مشک آب به کول
به پیرگل شب برفی و انتظار بینهایت من
پاسخی نگفت
و در طول پرچین مدرسه
تند مینمود گام
در پسین جهان
و تا خروسخوان خوابم را به بازیچه میگرفت:
{رویایِ شیرین و هستیِ سادهاش
با دامنی از علف مابین برهها}
آه ای تمامی نشاط که تو بودهای!
و بار رنج مشک را به چشمه سپرده
تا شوکت مادرانه را به دست آری
هر جا که هستی و هر آن چه شدی
از من به تو سلام و پیام؛
که:
گام تند مکن دیگر
کنار پرچین سوخته مدرسه
که سایهای باز پس نمیدهد، هرگز
وگاه که خواب دهکده را بینی
آرام باش و فارغ ز بیم و هراس
چونان که:
ناخدای نپیموده اقیانوس
در سکون و ماتم درون خویش
پیر گشته است و زمینگیر
و به همدردی دلش:
{ضرب آهنگ قلب جهان لبریز از آفتاب
به نقطه صفر رسیده و خاموش گشته است}
صبح سحر با رفتگر یک لبخند
با کوچه و با رهگذر یک لبخند
با خانه و با اهل خانه بدرود
با روز و با دیوار و در یک لبخند
در کوچۀ هر روز دوری از خویش
با هر غریب همسفر یک لبخند
با مهربانی، با محبت، با عشق
با یار از جان دوست تر یک لبخند
با کینه ها، با قهرها، با نفرت
با دشمن پرخاشگر یک لبخند
در غصه ها، در رنج ها، در اندوه
تنها به جای اشک تر یک لبخند
از صبح تا شب در مسیر بودن
با رهنورد و راهبر یک لبخند
با درب و دالان و اتاق خانه
بعد از سلامی مختصر یک لبخند
آن گاه با روز و هیاهو بدرود
اندازۀ شب تا سحر یک لبخند