عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

تاکی به تمنای وصال تو یگانه... "شیخ بهائی"


" مخمس "

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه   

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

 

 


ای خدا این درد را درمان مکن... "فیض کاشانی"


ای خدا این درد را درمان مکن

عاشقان را بی سر و سامان مکن


درد عشق تو دوای جان ماست

جز به دردت درد ما درمان مکن


از غم خود جان ما را تازه دار

جز به غم دلهای ما شادان مکن


خان و مان ما غم تو بس بود

خان مانی بهر بی‌سامان مکن


زاب دیده باغ دل سر سبزدار

چشمهٔ این باغ را ویران مکن


بادهٔ عشقت زمستان وامگیر

مست را مخمور و سر گران مکن


از «سقا هم ربهم» جامی بده

تشنه را ممنوع از احسان مکن


شربت وصلت ز بیماران عشق

وامگیر و خسته را بیجان مکن


رشتهٔ جان را به عشق خود ببند

جان ما جز در غمت نالان مکن


مستمر دار آن عنایت های شب

روز وصل فیض را هجران مکن

 


 

 

در بزرگداشت مهرداد اوستا... "کاوه جوادیه"


مــیهمانی آفتاب گذشت

 موسم شعرهای ناب گذشت

 

 هــای های هزار چشم رسید

 از سر گریه نیز آب گذشت

 

روزنی سوی روشنایی نیست

 تیرگی ماند و آن شهاب گذشت

 

دودی از شمع ماند و نوری نیست

 نور از چشم ماهتاب گذشت

 

آسمان زار زر می گرید

 در دو چشمش مگر سحاب گذشت؟

 

داستان ساز قصۀ پرواز

 داستان شد از این کتاب گذشت

 

اوستادی نهاد بر هم چشم

 چشم بگشا که وقت خواب گذشت

 

وقت، وقتِ گل و گلاب و می است

 زاین چمن نکهت گلاب گذشت

 

ســاغر پر شراب خانگیش

 وه که بی ترس احتساب گذشت

 

تــاک هایش شراب افشان باد

 کز سر میکده شراب گذشت

 

آی «کاوه» ز محتسب مهراس

 کار و بار تو از حساب گذشت

 

 


شکوفه های... "محمد سلمانی"


 

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟


چگــونه صبــر کنــم تا کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت


غمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت


تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت


تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت


چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت!

 


 

امان... "عارف قزوینی"


ای آمان از فراقت ، آمان

مُردم از اشتیاقت ، آمان

از که گیرم سراغت ، آمان ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

مژده ای دل که جانان آمد

یوسُف از چَه به کنعان آمد

دور ِ مشروطه خواهان آمد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

عارف و عامی سر ِ می نشستند

عهد ِ محکم به ساقی بستند

پای خُم ِ توبه را شکستند ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

چشم ِ لیلی چو بر مجنون شد

دل ز ِ دیدار ِ او پر خون شد

خون شد از راه ِ دل بیرون شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

شکرُللَه که هجران طی شد

دیده از روی او روشن شد

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

شکرُلِلَه که آزادی شد

مملکت رو به آبادی شد

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

 

ای آمان از فراقت ، آمان

 

مُردم از اشتیاقت ، آمان

 

از که گیرم سراغت ، آمان ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان

 

مژده ای دل که جانان آمد

 

یوسُف از چَه به کنعان آمد

 

دور ِ مشروطه خواهان آمد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان (

 

عارف و عامی سر ِ می نشستند

 

عهد ِ محکم به ساقی بستند

 

پای خُم ِ توبه را شکستند ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان (

 

چشم ِ لیلی چو بر مجنون شد

 

دل ز ِ دیدار ِ او پر خون شد

 

خون شد از راه ِ دل بیرون شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان (

 

شکرُللَه که هجران طی شد

 

دیده از روی او روشن شد

 

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان(

 

شکرُلِلَه که آزادی شد

 

مملکت رو به آبادی شد

 

موسم عشرت و شادی شد ( آمان ، آمان ، آمان ، آمان )

 


 

 

عاشقی چیست ترک جان گفتن... "عطار نیشابوری"


عاشقی چیست ترک جان گفتن

سر کونین بی‌زبان گفتن

 

عشق پی بردن از خودی رستن

علم پی کردن از عیان گفتن

 

رازهایی که در دل پر خون است

جمله از چشم خون فشان گفتن

 

به زبانی که اشک خونین راست

قصهٔ خون یکان یکان گفتن

 

همچو پروانه پیش آتش عشق

حال پیدای خود نهان گفتن

 

عاشق آن است کو چو پروانه

می‌تواند به ترک جان گفتن

 


 

 

مگر تو باز کنی سمت من دری یکروز... "سهیل محمودی"

 

مرا به سمت گل سرخ می بری یکروز

 بهار را به سرایم می آوری یکروز


 در این اتاق تهی از صدای پنجره ها

مگر تو باز کنی سمت من دری یکروز


 مرا به لحظه ی اعجاز باغ خواهی بُرد :

به سایه سارِ درخت تناوری یکروز


 در این خزان که درختان چو من تهیدستند

 نسیم وار به من می زنی سری یکروز


 صدای کیست ؟ صدای تو،کز نهایت شب

 نوید می دهدم صبح بهتری یکروز


 رهایی ؟ آه... نه ! این غیر ممکن است ،اما

 به قدرِ حجم قفس می زنم پَری یکروز


 نه بر شکافتنِ آسمان...که می ریزیم

 به وُسع اندک خود ، طرح دیگری یکروز


 ببین،ورق ورق آتش گرفته دفترِ من

 بیا به دیدنِ گُلهای پَرپَری یکروز