عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

"خدا و آدم... "؟"


 

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او:

نازنینم آدم...

باتو رازی دارم اندکی پیشتر آی.

آدم آرام ونجیب آمد پیش.زیر چشمی به خدا می نگریست.

محو لبخند غم آلود خدا.دلش انگار می گریست.

نازنینم آدم...

یاد من باش که بس تنهایم.

بغض آدم ترکید.گونه هایش لرزید و به خدا گفت:

من به اندازه...من به اندازه گل های بهشت...نه...

به اندازه عرش...نه...نه!

من به اندازه تنهاییت ای هستی من دوستدارت هستم...

آدم کوله اش را برداشت.

خسته وسخت قدم برمی داشت راهی ظلمت پر شور زمین.

طفلکی بنده غمگین...آدم! 

در میان لحظه جانکاه هبوط باز از خدا شنید که گفت:

نازنینم آدم...

نه به اندازه تنهایی من نه به اندازه عرش نه به اندازه گل های بهشت...

که به اندازه یک دانه گندم...

فقط یادم باش.

نازنینم آدم...

نبری از یادم!...

 

 

همین که... "یوتاب رضایی"


 

همین که چشمهایم را می بندم 

می آیی ازآنسوی نرده ها 

ازبادمی گذری تابه شاخه های ارغوانی برسی 

تن رودخانه رالمس می کنی 

تابرسی پای چشمهای من 

کوزه ات راپرکنی از زلالی شب وار مردمک هایم

می خندی

هنوزچشمهایم رابسته ام

تالبخندت را لمس کنم

بامن می رقصی

موسیقی کفش هایت با دشت یکی می شود

ودرقلب من جریان می گیری

هنوزچشمهایم رابسته ام

تومی خندی

به شب

به چراغ شکسته ی کوچه

به انتهای پارس کردن سگ ها

مرامی شنوی

مرامی نوشی

مرامی رقصی

هربارکه چشمهایم رامی بندم ...

 


تولدی دیگر... "فروغ فرحزاد"


 

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهٔ رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید (صبح بخیر )

 

زندگی شاید آن لحظهٔ مسدودی ست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی ست

دل من

که به اندازهٔ یک عشق ست

به بهانه های سادهٔ خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچهٔ خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازهٔ یک پنجره می خوانند

 

آه ...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من ،

آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پلهٔ متروک ست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :

(دستهایت را  دوست میدارم)

 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسّم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیَم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 

و بدینسان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیّادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ،  

مرواریدی صید نخواهد کرد

 

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام ، آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...


 

دوست می دارم...



دوست می دارم لبت را... 

خنده ات را...  

بوسه ات را...

 دوست می دارم به وقت راه رفتن لرزش پیراهنت را...

 دوست می دارم نگاهت را... 

خودت را ... 

پیکرت را...

 من خودت را دوست می دارم... 

خودت را...

گله عاشق... "شهریار"


آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

 

گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی

آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

 

مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا

ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس

 

سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر

منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس

 

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

 

عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم

که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس

 

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز

که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس

 

این که پرواز گرفته است همای شوقم

به هواداری سرویست خرامان که مپرس

 

دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید

آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

 

شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر

که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

 


 

سوگند... "سهراب سپهری"


به تماشا سوگند

 و به آغاز کلام

 و به پرواز کبوتر از ذهن

 واژه ای در قفس است

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

 من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

 که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

 

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست

 همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

 در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

 که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

 پی گوهر باشید

 لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

 و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

 به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

 صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

 هرکه با مرغ هوا دوست شود

 خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

 آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

 می گشاید گره پنجره ها را با آه

 

زیر بیدی بودیم

 برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم

 چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

 می شنیدیم که بهم می گفتند

 سحر میداند،سحر!

 

سر هر کوه رسولی دیدند

 ابر انکار به دوش آوردند

 باد را نازل کردیم

 تا کلاه از سرشان بردارد

 خانه هاشان پر داوودی بود

 چشمشان را بستیم

 دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

 جیبشان را پر عادت کردیم

 خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم

 


سیب دندان زده... "جواد نوروزی"

 

 

و از آنها جالب تر جوابیۀ یک شاعر جوان به اسم جواد نوروزی

بعد از سال ها به این دو شاعر است:

 

ادامه مطلب ...