| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
به شرط آن که منت بنده وار در خدمت
بایستم تو خداوندوار بنشینی
میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم
به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی
به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی
به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
لگام بر سر شیران کند صلابت عشق
چنان کشد که شتر را مهار دربینی
ز نیکبختی سعدیست پای بند غمت
زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان
ز روی خوب لکم دینکم ولی دینی
مرگ می بلعد پیاپی مردگان خویش را
بعد پنهان می کند از ما دهان خویش را
دست غارت می کشد از کالبد های نحیف
باز پس می گیرد ازهرجسم جان خویش را
جان بر لب آمده از این شتاب بی امان
کی به پایان می رساند داستان خویش را
خلق شیون می زنند و مرگ شادی می کند
خفته در گهواره بیند کودکان خویش را
چشم می گردانم و اصلا نشان از ترس نیست
مرگ پنهان می کند از ما نشان خویش را
چو نی به سینه خروشد دلی که من دارم
به ناله گرم بود محفلی که من دارم
بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب
به روی آب بود منزلی که من دارم
دل من از نگه گرم او نپرهیزد
ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم
به خون نشسته ام از جان ستانی دل خویش
درون سینه بود قاتلی که من دارم
ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق ؟
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
رهی چو شمع فروزان گرم به سوزانند
زبان شکوه ندارد دلی که من دارم
هوای خانه ام سرد است ، اجاقی داغ می خواهد
دلم در سینه ام حبس است ، پر پرواز می خواهددلم باران یک بند از سحر تا شام می خواهد
دلم کوران برفی روی زلف یار می خواهد
دلم مینا شرابی عاطر* از شهد لبان یار می خواهد
دلم آرامش یک روح پر
احساس می خواهد
دلم دشتی پر از آلاله وحشی در آن گلزار می خواهد
دلم ساز پر از آواز و رقصی شاد می خواهد
دلم باریدن باران چو مرهم روی زخم باز می خواهد
دلم نجوای جان و جان مرشد با صدای تار می خواهد
سکوت خانه ام شعری پر از سماع می خواهد
دلم رقصی سماعی در کنار یار می خواهد
دلم دلدار
دلم پرواز
پریدن سوی بام یار می خواهد...
چه عاشقانه است این روز های ابری...
چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی...
چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا...
چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق...
و من
چه عاشقانه زیستن را دوست دارم...
عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم...
عاشقانه سرودن را دوست دارم...
عاشقانه نوشتن را دوست دارم...
عاشقانه اشک ریختن را...
عاشقانه خندیدن را دوست دارم...
دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار
بهترین و عاشقانه ترین کسانم...
و من
عاشقانه می گِریَم...
عاشق ...
ببین بابا کنار قاب عکست، دوباره رنگ دریا را گرفتم
دوباره لابه لای خاطراتم، سراغ بوی بابا را گرفتم
سراغ خنده های مهربانی، که بر روی لبت پروانه می شد
میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه می شد
غبارخستگی ها را که هر شب ، دم در، از نگاهت می تکاندی
همیشه فکر می کردم که در دل ، تمام بار دنیا را نشاندی
ادامه مطلب ...
بیا و بگذر از این کوچه ی غزل گهگاه
اگر چه ره به ثوابی نمی بری ز گناه
بیا و رد شو از این کوچه، پشت پنجره ام
نشسته ام تک و تنها و آه می کشم آه
و فکر کن که چه خسته است کوچه ی تاریک
که مانده منتظرت سالیان سرد و سیاه
و فکر کن غزلم با تو رنگ می گیرد
اگر که نور بپاشی به دفترم ای ماه!
دو چشم حادثه سازت ولی خبر نکند
نگاه دخترکی را که خیره مانده به راه
ببین! اجازه بده گرم کار خود باشم
شما مزاحم شعری و کوچه هست گواه!
همیشه بودن تو در دلم نمی گنجد!
نیا که سیر بمانی،فقط بیا گهگاه
12/مرداد/1382