| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بازآهنگ گام های غروب
نرم نرمک ز راه می آید
باز آن تک ستاره از ره دور
به سر راه ماه می اید
دشت تب دارد از نگاه غروب
نرم نرمک به حال می آید
ماه از لابه لای جنگل سبز
سر در اغوش کوه می ساید
پشت خورشید می خمد کمکم
ماه اهسته می رسد از راه
آسمان باز رنگ می گیرد
از نگاه پر از کرشمه ماه
ای که افسانه غروب منی
دل من از غم تو می میرد
دل تو بر غروب می خندد
دل من در غروب می گیرد
قصه ی غصه های من این است
که گرفتارم و نمی دانی
ای امید دل شکسته من
دوستت دارم و نمی دانی
"؟"
پیش از اینَت بیش از این اندیشهٔ عشاق بود
مِهروَرزی تو با ما شُهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحثِ سِرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشاق بود
پیش از این کاین سقفِ سبز و طاقِ مینا برکشند
مَنظرِ چَشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دمِ صبحِ اَزَل تا آخِر شام اَبَد
دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حُسن مَهرویان مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود
رشتهٔ تسبیح اگر بُگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمینساق بود
در شب قدر ار صَبوحی کردهام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خُلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم
که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست
زمانه ای شده بانو که هفت خوان از نو
پدید آمده اما کـــَسی تهمتن نیست ...
به دور هر که بچرخی به دورت اندازد
اگر چه قصهء ما قصهء فلاخَن نیست
ترا به خانه نیاوردم گلایه کنم
شب است وقت برای گلایه کردن نیست
بیا ازین گله ها بگذریم و بگذاریم
زمان نشان بدهد دوست کیست دشمن کیست
دختر فردوسی! از مشرق انار آورده ام
یک سبد شاتوت سرخ آبدار آورده ام
نازدخت پیرهن توسی توس باستان!
مخمل رنگین کمان زرنگار آورده ام
دست باد است این که دارد می زند بر در کلون
همزمان با ساز باران، من سه تار آورده ام
سرد سرد است آتشی روشن کن از خندیدنت
هیمه هیمه بوسه های بی شمار آورده ام
دم کن از چای بخارا استکانی، خسته ام
قند ایران کهن از قندهار آورده ام
نیستم از گزمه های غزنوی، آسوده باش
شاعری تنهایم و جان را قمار آورده ام
سی پر سیمرغ از سی سال رنج پارسی
چند برگ شاهنامه، شاهکار آورده ام
زابلستانی، تهمتن زاده ای، بهمن رخی
چشمه ای رویین تن از اسفندیار آورده ام
جای هر بیتی که دینار طلایش نقره شد
سهم بابا زر از انگور خمار آورده ام
تا پس از این ها بگردم دور قد و قامتت
کهکشانی عشق بر روی مدار آورده ام
از هزار و چند سال بعد برگشتم قدیم
یک دل جا مانده در گرد و غبار آورده ام
خشتی از دیوارتان ترسم که بردارد ترک
بر در چوبی تان از بس فشار آورده ام
می پذیری بعد از این یار وفادارت شوم؟
این غزل را هم به رسم یادگار آورده ام
وای گل سرخ و سپیدم کی میآیی؟
بنفشه برگ بیدم کی میآیی؟
تو گفتی گل درآید من میآیم؟
وای گل عالم تموم شد کی میآیی؟
جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن
شد هوا سفید، در اومد خورشید
وقت اون رسید که بریم به صحرا
وای نازنین مریم
جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن
بشیم روونه، بریم از خونه
شونه به شونه، به یاد اون روزها
وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم
کاش میخوابیدم، تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمیدونه چه کنه با این غم
وای نازنین مریم
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندمارو
بیا رسید وقت درو، مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم، بیا بیا
نازنین مریم، نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش میخوابیدم، تورو خواب میدیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمیدونه چه کنه با این غم
وای نازنین مریم، وای نازنین مریم
وای نازنین مریم
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد،سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ، من تورا بیگانه ام
آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند