عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

به نام آن که جان را فکرت آموخت... " شیخ محمود شبستری"

 

به نام آن که جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

 

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

   ادامه مطلب ...

از آسمان... ” فروغ فرخزاد"

امشب از آسمان دیدهٔ تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانهٔ تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

   ادامه مطلب ...

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی... "نیما یوشیج"



در پیله تا به کی بر خویشتن تنی

پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی
دربسته تا به کی در محبس تنی

در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ 
خلوت نشسنه ام زین روی منحنی

هم سال های من پروانگان شدند
جستند از این قفس،گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پر بر آورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

شب نمی جنبد از جا که مباد..."یداله رویایی"


شب نمی جنبد از جا که مباد

 آب ها آغوش آشفته کنند

با تن برهنه ماه در آب

موج ها قصه ناگفته کنند

لیک در جلوه خاموشی ها

صوت ها زندگی آغاز کنند

تا صداهای دگر برخیزند

 بی صدایی را جادو شکنند

باد شوخ از دل صحرا ها مست

 نرم می آید با ناز و غرور

 بر کف دریا اندازد موج

بشکند بر تن مه تنگ بلور

قلعه ویران تنها و در آن

هر چه نجواست در اندیشه خواب

 نه طنین بسته در او شیهه اسب

 نه در او ریخته پرواز رکاب

سال ها رفته نه پیدا با او

 نه خروش و نه خطاب و نه نفیر

می پزد در شب تاریک به دل

جلوه دور سواران اسیر

شب نمی جنبد از جا که مگر

 خواب اختر ها سرریز شود

 جیرجیرک ز صدا افتد باز

 خامشی بانگ شب آویز شود

 آنزمان از پی نان طایفه ای

 در نشیب دره ها کوچ کند

مرده بر پشت زنی کودک و زن

بی خبر در ره شب گام زند

باز لالایی دل ها بیدار

 بر لب مشتاقان ملتهب است

 باز نجوای دهان ها تنها

آب باریک ته جوی شب است

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب... "حافظ "


       

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

 

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

 

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

 

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

 

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

 

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

 

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

 

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

 


             

 

 

 

 

تنگ غروب... "امیرهوشنگ ابتهاج سایه"


یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس 
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس 


 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور 
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس

 

 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود 
 
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس 


صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد 
 
ای ایت امید به فریاد من برس 


 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف 

 می خواره را دریغ بود خدمت عسس


جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس 


 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است 
 
سهل است سایه گر برود سر در این هوس