عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم... "احمد گلچین معانی"

 

 

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

 

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم

گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

 

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب

اشتباه از نگه کاه به گاهش کردم

 

دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر

غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم

 

دور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافت

گرچه زندانی شبهای سیاهش کردم

 

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه

وآنقدر سوختم از غم که تباهش کردم

 

مهربان گشت مه من به سرودی "گلچین"

تا نثار قدم این مهر گیاهش کردم

 

من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود... "سعدی"

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

 

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه زلف تو گرفتاری هست

 

گر بگویم که مرا با تو  سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست 

 

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست 

 

صبر بر جور رقیبت چه کنم، گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل، خاری هست

 

نه من خام طمع، عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست 

 

باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست 

 

من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

همه را هست همین داغ محبت که مراست

نه که مستم من و در خیل تو هشیاری هست

 

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست 

 

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست 

 


درد دندان... "میثم رنجبر"

آقا اجازه درد دندان کشت مارا
در حسرت یک پارهٔ نان کشت ما را


گفتند برخی عند رب یرزقون‌اند
این تکه از آیات قرآن کشت ما را


با مرگ گاوان محل در هر طویله
این ما و مای گاوداران کشت ما را


ما از‌نژاد بر‌تر خورشید بودیم
سرمای سنگین زمستان کشت ما را


گفتیم می‌آیی که در پایت بباریم
سیلاب وحشتناک باران کشت ما را


این بار جای پاره قرآن روی نیزه
پیراهن خونین عثمان کشت ما را


در عصر خونین، عصر شب، عصر شبیخون
پیشانی جا مهر ایمان کشت ما را


دیشب تراشیدم تمام صورتم را
این ریش‌های نا‌مسلمان کشت ما را


آقا بیا تا بی‌خیال نان بمانیم
آه گدایان خیابان کشت ما را


از خیر این یک پارهٔ نان هم گذشتیم
آقا اجازه درد دندان کشت ما را


دل به دامِ تو اسیر است... جویا معروفی

دل به دامِ تو اسیر است، زمین گیرش کن
زلف بگشا و به یک حلقه به زنجیرش کن


بی تو غم آمد و از تاب و توانم انداخت
آهوی غمزده را ناز کن و شیرش کن


خواب دیدم که در آغوشِ منی، غنچه شکفت
بوی یاس از همه جا سر زده، تعبیرش کن


خواب دیدم که غمِ عشق جوانی‌ست رشید
پرده بردار از این آینه و پیرش کن


در دلم شعله‌زنان جامِ غزل می‌جوشد
آفتابی‌ست در این میکده، تکثیرش کن


گفتم از عشق بگویم، دهنم باز نشد
ما نگفتیم، نگفتیم، تو تصویرش کن


اردیبهشت 93

 

ترانه... "امیرهوشنگ ابتهاج(سایه)"


تا تو با منی زمانه با من است 
 
بخت و کام جاودانه با من است  


تو بهار دلکشی و من چو باغ 
 
شور و شوق صد جوانه با من است 


 یاد دلنشینت ای امید جان 
 
هر کجا روم روانه با من است 


ناز نوشخند صبح اگر توراست 
 
شور گریه ی شبانه با من است 


 برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست 
 
رقص و مستی و ترانه با من است 


 گفتمش مراد من به خنده گفت 
 
لابه از تو و بهانه با من است 


 گفتمش من آن سمند سرکشم 
 
خنده زد که تازیانه با من است 


 هر کسش گرفته دامن نیاز 
 
ناز چشمش این میانه با من است 


 خواب نازت ای پری ز سر پرید 
 
شب خوشت که شب فسانه با من است


برای این روزهای نخستین ماه مهر... "سهیل محمودی"


 

نه همدمی،نه رفیقی،نه آشنا مانده ست
دل غریب من از همرهان جدا مانده ست

ستارگان شب من،یکی یکی مُردند
فقط تویی که دلم دیدن تو را مانده ست

تمام قافله آماده شد؛ولی خورشید
نیامده ست،گمانم که باز جا مانده ست

دوباره گَرد گرفته کتاب ها بر رَف
دوباره دفتر من،زیرِ دست و پا مانده ست

مجال زمزمه و گفتن و شنیدن نیست
دوباره باز شباهنگ بی صدا مانده ست

چه روزگار خوش و روزهای خوبی بود
ولی دریغ ! فقط یادشان به جا مانده ست

ولی چه غم ؟ که به سوی من و تو پنجره ای
در امتداد خیابان هنوز وا مانده ست

اگر هنوز ، ز سرما ، ز سوز می لرزم
هنوز گرمیِ آغوش تو به جا مانده ست

بیا هنوز کلاس قدیم مدرسه مان
نگاه شوقش در انتظار ما مانده ست

بیا که با هم از این کوچه های شب برویم
به خلوتی که در او نوری از خدا مانده ست

بیا !بیا که هنوز ابتدای عشق است این
هنوز راه زیادی به انتها مانده ست


 

یاد من باشد از فردا... "فریدون مشیری"

یاد من باشد از فردا
  
جور دیگر باشم
  
بد نگویم به هوا،  آب، زمین
 
 
مهربان باشم  با مردم 
 
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
  
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
  
و به دستمالی از جنس گذشت 
 
 
بزدایم ،تار کدورت، از دل
  
مشت را باز کنم، 
 
 
و به لبخندی خوش
 
 
دست در دست زمان بگذارم
  
 
یاد من باشد فردا دم صبح
 
 
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
 
 
و به انگشت نخی خواهم بست
 
 
تا فراموش، نگردد فردا
 
 
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
 
 
گرچه دیر است ولی
 
 
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
 
 
به سلامت ز سفر برگردد
 
 
بذر امید بکارم، در دل
  
لحظه را در یابم
  
من به بازار محبت بروم فردا صبح
 
مهربانی  خودم، عرضه کنم
 
 
یک بغل عشق از آنجا بخرم
 
 
یاد من باشد فردا 
 
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
 
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
 
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
 
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل مارا با خود
 
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
 
یاد من باشد فردا 
 
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
 
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
 
و بدانم که شبی خواهم رفت
 
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
 
یاد من باشد
 
باز اگر فردا، غفلت کردم
 
آخرین لحظه ی از فردا شب،
 
من به خود باز بگویم این را
 
مهربان باشم با مردم 
 
و فراموش کنم هر چه گذشت