عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

دیدار... " سیمین بهبهانی"


 

چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست

تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من

 

 چه می بینم پس از یک چند دوری

که می لرزد ز شادی پیکر من

 

تو را می بینم و می دانم امروز

همان هستی که بودی سال ها پیش

 

 درین چشم و درین چهر و درین لب

 نشانی نیست از تردید و تشویش

 

تو رامی بینم و می لرزم از شوق

 که دامان تو را ننگی نیالود

 

 پرندی پرتو خورشید ، آری

 نکو دانم که با رنگی نیالود

 

تو را می دانم ای همگام دیرین

که چون کوه گران و استواری

 

نه از توفان غم ها می هراسی

نه از سیل حوادث بیم داری

 

غروری در جبینت می درخشد

نگاهت را فروغی از امیدست

 

تو می دانی ، به هر جای و به هر حال

شب تاریک را صبحی سپیدست

 

ز شادی می تپد دل در بر من

به چشمم برق اشکی می نشیند

 

 بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج

فرو می بلعدش تا کس نبیند

 


 

به همان سادگی... "حسین منزوی"

  

به زمانی که

پا در راه

نهاده­ای

تا

دلت از جای کنده شود

نیازی به بدرقه­ی دیدگان اشک آلود

نیست

و کرشمه­ی انگشتان ظریفی که

شوخگینانه

بخار از شیشه­ی پنجره

به سویی

می­زنند

تا مه،

به بخار چشم­های عاشق

از هم بشکافد

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می­گوید

دل،

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی!

 


مرغی که پر دادی پرستوی خودت بود... "حسنا محمدزاده"



مرغی که پر دادی پرستوی خودت بود

او که سرش دائم به زانوی خودت بود

 

آواره شد اما زمانی آشیانش

در چارچوب امن بازوی خودت بود

 

از دورها دودی نمایان شد ندیدی

آن هیزم در شعله بانوی خودت بود

 

بد نیست گاهی حالی از این زن بپرسی

از او که طفل ماجراجوی خودت بود

 

حتی چراغ نفت سوزش را شکستند

فانوس او روشن به سوسوی خودت بود

 

عطری که خیلی دوست داری بوی او نیست

در شیشه های عطر او بوی خودت بود

 

تا پای جانش دوستت دارد ، همین عشق

تاثیر ورد و چوب جادوی خودت بود

 

در بیشه های دور دنبال چه هستی؟

اینکه فراری دادی آهوی خودت بود


 

"عشق های بی حواس"

سارا نبودی... "سید احمد حسینی"


چشم گریان را ببینی

آن قدر باریدم که

ب

 ا

 ر

 ا

ن را ببینی

 

وَللَـه که بی تو

شهر، خود را حبس می‌کرد

بهتر! نبودی

بغضِ طهران را ببینی

 

تهران مان، طهران نشد

بهتر! نبودی این راهزن،

این راه بندان را ببینی

*

بی‌بی

به چشمان تو دل خوش کرده

سارا !

کافی‌ست

عکس لای قرآن را ببینی

 

رفتی...لَقد...ماندم...

خَلَقنا...فی کبد را از بر شدم

تا رنج انسان را ببینی

 

بی‌بی

خودش می‌گفت:

سارا قسمت توست

بی‌بی خودش می‌گفت:

فنجان را ببینی

 

از ترکه‌ها

بر پای سارا می‌نویسی

وقتی که

کابوسِ دبستان را ببینی

*

آن‌قدر پشت پنجره ماندم که شاید

یک لحظه این سوی خیابان را ببینی

*

راضی به مرگت می‌شوی

مانند سارا

وقتی نخواهی

خانِ چوپان را ببینی

 

وقتی که دیدم

زود سرما می‌خوری، باز

تقویم را بستم

زمستان را نبینی

 

"

 

از باغ می برند چراغانی ات کنند... "فاضل نظری"


از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی 
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست 
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 


ماهی... "احمد شاملو"

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

                       اینگونه

                              گرم و سُرخ

   ادامه مطلب ...

دلم زین بیش غوغا برنتابد... " عبید زاکانی"

 

دلم زین بیش غوغا برنتابد

سرم زین بیش سودا برنتابد

 

غمت را گو بدار از جان ما دست

که آن دیوانه یغما برنتابد

   ادامه مطلب ...