| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این روزها که بالاخره می گذرند اما...
از بس که پس از رفتن چرخیده و برگشتند
خط های مصیبت را من دایره می بینم
هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت
اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت
آن دم که پا به عرصه نهادم گریستم
یعنی هم از نخست گرفتم عزای خود
شاخ گوزن یا پر طاووس هرچه بود
در جنگل شما هنرم شد بلای من
ای سنگ روزگار شکستی مرا ولی
انصاف را نبود شکستن سزای من
دریغ از آن که به بیداری حقیقی ما
امان نمی دهد این خوابهای خرگوشی
تا عشق می گشاید با ناخن بلندش
ای غم هر آنچه خواهی بفکن گره به کارم
عشق از تو زاده است و تو از عشق،
باز از تو عشق.... آه که عقلم
افتاده در تسلسل و راهی بیرون از این مدار ندارد
پاییزی ام بهار چه دارد برای من
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟
حدیث تازه ندارم ولی برای تو بنشین
که باز قصه ی نامردی زمانه بگویم
خاطرات دهشتبار در توالی و تکرار
روز و شب بر اعصابم می کشند سمباده
ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت٬
ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬
ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه
آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت
ای عشق ٬ غم تو سوخت بسیار مرا
آویخت مسیح وار بر دار مرا
چندان که دلت سوخت بیازار مرا
مگذار مرا ز دست٬ مگذار مرا
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است
ای دل به کمال عشق آراستمت
وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاشتمت
امروز چنان شدی که می خواستمت
چه احمقانه سزاوارِ بودنی با من
اگر هنوز دلت هست ارزنی با من
تو با خود تو تویی، تو نه، یک منی بی من
تو با من آنچه تویی نیستی، زنی با من
مگر به خواب ببینی دوباره پاک شود
اگر که میکنی آلوده دامنی با من
درون بطن تو از شعر نطفه میبندد
اگر به آب زدی یک زمان تنی با من
نگفتهام به تو الماس چشمهات چه کرد
شبی عمیق پیِ حفر معدنی با من
نپرس، کاشفِ پیر است و رازهای بزرگ
نگفتنیست تهِ قصّهی زنی با من
تلاطمِ چمدانِ معطلی با توست
هوای غمزدهی راه آهنی با من
دل عزیز! که سرگرم کشتنم هستی
چه کردهام که تو اینقدر دشمنی با من!؟
نمی خواستم به کسی بگویم
درخت
شدی
نمی
خواستم
از
چهار جهت غروب
عکس
یادگاری بگیرم
بیفتد
آهویی
در
انزوای روز
و
تو خط ممتد لبی شوی
بر
بوسه ی گوزنی نر
نمی
خواستم
سایه
در ادامه ی غروب
بیقرار
ماه باشد
شب
زیر
پتوی گرم
بلرزی!
نمی
خواستم بگویم
دیوار
شدی
دویدی
باور خیابان را
تا
تمام شهر
تو
را از من بگیرد ...
تنها که می شوم
یادم می افتد که رفتنی شده ای
من هنوز چمدانم را نبسته ام
بس که نشسته ام
وبه ناخن های دستم خیره شده ام
تو امروز زیباتری
موهایت را از این کوتاه تر نکن
بگذار باد ،
فرصت کند تا پریشان ترش کند
گندمزار دور دست مرا...
کسی چه می داند؟
شاید با رفتنت
باد هم مرا فراموش کند
دلش برایم بسوزد
ودیگر هیچ وقت
در حوالی دلتنگی من پرسه نزند...
انگار رفتنی شده ای
من هنوز چمدانم را نبسته ام
این بوسه خداحافظی نیست!
همیشه دیر می کنم
آن قدر که؛
در پیچ کوچه گم می شوی
در کدام پیچ؟
در کدام کوچه؟
کسی چه می داند؛
خبر های بد از کدام سمت می آید؟
و چرا باد
به گندمزار که می رسد
باران می بارد؟
"گندمزار دور دست من..."
سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه
نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو
من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین
خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین
من زن ایرانی ام اهل تمدن زاده پارس
مثل دریا میخروشم من خلیجام تا ابد فارس
من زن ایرانی ام یک چشمه شرم ناب دارم
قد صدها سد سیوند پشت چشمم آب دارم
من زن ایرانیم می سازمت با خشت جانم
می زنم تا سقف تو صدها ستون با استخوانم
من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو
هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو ...

در وصف تو ای گل مرا جانی هست
یادم آمد گذر از نفس نشانی هست
در عید سعید قربان شادمانی هست