| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس
بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین
باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را
که کسی نشکند این گونه صف اعدا را
نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن
کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را
گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس
ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را
بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس
که ندانست کسی قیمت این کالا را
حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش
که نخوردهست کس امروز غم فردا را
کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر
کز چه رو سوخته پروانهٔ بیپروا را
عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد
که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را
سیلی از گریهٔ من خاست ولی میترسم
که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را
به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد
قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را
منزلی در دور دستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین
دانسته بودم، وین چنین دانم لیک
ای ندانم چون و چند! ای دور
بیا عوض کنیم
جای
خواب و بیداریمان را
شب
در
من بیدار
روز
ایستاده
جلوی
در خانه تان
پدر
رفت
سر
کوچه پاییز را خبر کند
قابله
ها خبر آوردند
خواهرم
شده ای
و
من
ملحفه
های مادر را
در
بقچه پیچیدم
ستاره
ام شدی
تا
با هم ،شب بازی کنیم
شب
شدی
تا
ستاره از لباس عربی مادر
بر
قالیچه ی ایوان
بریزد
و
حیاط خلوت را
به
دورترین مرکز زمین بیندازم
دریا
شدی
تا
کنگان از جاده های کوه
به
جنوبم رسید !
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
بر رخت نظارهها را لغزش از جوش صفا
نشئهٔ صدخم شراباز چشممستتغمزهای
خونبهای صد چمن از جلوههایت یک ادا
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد
باز
گردای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس
های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وخروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روزمهمانی
کوکب خانم است
سفره پرازبوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با
وجود سوزوسرمای شدید
ریزعلی پیراهن ازتن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پرازتصمیم کبری می شدیم
پاک
کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان ازحلقه هایش درد داشت
گرمی
دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی
های من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه
های دکه ی سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش
می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد
آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای
معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد
این مشق ها را خط بزن