| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود ، آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرست ام در آب گندِ زمان
که فکر صافی یِ آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
به کجا ختم می شود این درد ؟
جاده را تا کجا ادامه دهم ؟
نه امیدی به بازگشتم نیست
دیگر از راه خانه دور شدم
آن زمان که لبخند را نمی شناختم،
تنها کسی که عاشقانه تمام دنیایش را می داد تا اولین لبخندم را ببیند
مادرم بود...
حالا که به خیال خودم خیلی بزرگ شده ام!
این عشق را هنوز هم احساس می کنم...
هربار که مرا می بیند، در آغوشم می گیرد و می بوسدم اگر چه هر روز باشد...
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مُرده بود
گرچه آدم زنده بود
جا مانده اسمت در سرم از روزهای قبل
شعرت درون دفترم از روزهای قبل
باران تنهایی ست که یکریز می بارد
من همچنان پشت درم از روزهای قبل
من همچنان فرهادم و لب هات شیرین است
از بوسه های آخرم... از روزهای قبل
لبریز شور و شوق پروازم ولی زخمی ست
بال و پرم...بال و پرم از روزهای قبل
مُرده ست از من نیمه ای در روزهای بعد
زنده ست نیم دیگرم از روزهای قبل
خاموشم اما آتشی در سینه دارم که
جا مانده در خاکسترم از روزهای قبل
تعداد یارانی که می گفتند : ماهستیم...
کمتر شده دوروبرم از روزهای قبل
من چای می خوانم ، و بی تو شعر می نوشم
این روزها شاعرترم از روزهای قبل....
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
ادامه مطلب ...|
با من بگو تا کیستی, مهری بگو, ماهی بگو؟ |
|
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو, آهی؟ بگو |
|
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن |
|
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی بگو؟ |
|
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته عشقت خبر |
|
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو |
|
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو |
|
گویی که دانم, پس مرو گر آگه از راهی بگو |
|
غمخوار دل ای می نیی, از دردو من آگه نیی |
|
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو |
|
بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده |
|
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟ |
|
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام |
|
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو |