| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
ادامه مطلب ...
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
و راستی! مگر فرقی هم می کند که انسان در کجای زمین باشد؟
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
او با هشت کتاب آمد،
و پیام هایی از دوستی، مهربانی، روشنایی و ... برای ما آورد
روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورداهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
دوستانی ، بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند
من نمی دانم
که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست .
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ،
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید ...
تن آدمـــی شــریفســـت به جــــــان آدمــــــــیت
نه همین لباس زیباست نشــــان آدمــــیت
اگر آدمـــی به چشمست و دهـــان و گــوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میــــان آدمــــیت؟
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حـیوان خبر ندارد ز جهــــــان آدمــــیت
به حقیقــــت آدمـــی باش، و گـــرنه مرغ باشــــــد
که همین سخن بگوید به زبـــــان آدمــــیت
مـــگر آدمــی نـــبودی که اســـیر دیو مانــــدی؟
که فرشــته ره نــدارد به مــــکان آدمــــیت
اگــــر ایـــن درنده خویـــی ز طبیعتــت بمـــیرد
همه عمر زنده باشـی بـــه روان آدمــــیت
رســــد آدمــی بــجایـــی که بــجـــز خدا نبیــــند
بنگر که تا چه حدست مــــکان آدمــــیت
طیــــران مرغ دیـــدی تــو زپــای بند شــــهوت
بـــدرآی تـــا ببـــینی طیــــــران آدمــــیت
نه بیـــان فضــل کـــردم، که نصیحت تو گفتـــم
هــم از آدمــی شنیــدیم بیــــــــان آدمــــیت
به نصیحت آدمـی شـــو نه به خویشـــتن، که سـعدی
هــم از آدمـی شنیـدست بیــــــان آدمــــیت
تو بـــه گوش خود بیـــاری سخـــن قـــبول سعدی
که نصحیت تـو گویـــد به لســــان آدمــــیت
چو دری بـگوش خود کن که دگر چـنین نیــابی
سخن حقـیقت این بود و بیان آدمیت
وقتی که تو نیستی
من حزن هزار آسمان بی اردیبهشت را
گریه میکنم ..
فنجانی قهوه در سایههای پسین ،
عاشقشدن در دیماه ،
مردن به وقت شهریور
وقتی که تو نیستی
هزار کودک گمشده در نهان من
لایلای مادرانهی ترا میطلبند ..
درها بسته و کوچهها مغمومند ..
چشم کدام خسته از آواز من
خواهد گریست ؟
سفر بنام تو، خانه
خانه بنام تو، سینه
سینه بنام تو، رگبار ...
|
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم |
|
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم |
|
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت |
|
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم |
|
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب |
|
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم |
|
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم |
|
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم |
|
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم |
|
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم |
|
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم |
|
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم |
|
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل |
|
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم |
|
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی |
|
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم |
|
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون |
|
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم |
|
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم |
|
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
|
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود
میل تو گرم، در دل بی تاب می دود
در پرده ی نهان دلم جای می کنی
گویی به چشم خسته تنی خواب می دود
می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش
چون شبنمی که بر گل شاداب می دود
می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام
چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود
وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم
آن گونه می دود که می ناب می دود...
آن سایه ای
که از قاب پنجره رد شد،
عطری که نشناختی
دری که ناگهان بسته شد
کتابی که ورق خورد
نسیمی که نمی وزید
منم ... که رویا شده ام.
مرا بنویس
در افسانه ای که پایانش را نمی دانی
در خوابی که ندیده ای
می خواهم طلسم شده باشم
و تصویرم از آینه ها عبور کند.
مرا زیباتر بنویس
با چشم هایی که روشن است
پیراهنی از گردباد
و شاخه گلی خشک
بر پریشانی گیسوانم
مرا آن گونه بنویس
که او
این بار عاشقم شود.
پ.ن: گاهی خواب مرا ببین.