عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار
عرفان من...Erfane Man

عرفان من...Erfane Man

مجموعه اشعار

عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما... "صائب تبریزی"


 

عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما

در حلقهٔ تصرف پیمانه‌ایم ما

 

از نورسیدگان خرابات نیستیم

چون خشت، پا شکستهٔ میخانه‌ایم ما

 

مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی

از تشنگان گریهٔ مستانه‌ایم ما

 

در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست

سرگشته‌تر ز سبحهٔ صد دانه‌ایم ما

 

گر از ستاره سوختگان عمارتیم

چون جغد، خال گوشهٔ ویرانه‌ایم ما

 

از ما زبان خامهٔ تکلیف کوته است

این شکر چون کنیم که دیوانه‌ایم ما؟

 

چون خواب اگر چه رخت اقامت فکنده‌ایم

تا چشم می‌زنی به هم، افسانه‌ایم ما

 

مهر بتان در آب و گل ما سرشته‌اند

صائب خمیرمایهٔ بتخانه‌ایم ما

 


چه بی‌تابانه می‌خواهمت... "احمد شاملو"


 چه بی‌تابانه می‌خواهمت

 ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری

 

چه بی‌تابانـــه تــو را طلــب می‌کنـــم

بر پُشتِ سمندی ، گویـــی ، نوزیـــن

 کـــه قرارش نیســـت

و فاصله ... تجربه‌یی بیهوده است

 

بـوی پیرهنــت، این‌جا ... و اکنـون

 کوه‌هـا در فاصلــه، سردنــد

دست ، در کوچــه و بستـر

 حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جویـد

 

 و بـه راه اندیشیـــدن

 یأس را ، رَج می‌زنـــد

بی‌نجــوای انگشتانـت، فقـــط

 

و جهــان از هر سلامی خالـی‌ست...

 


به دیدارم بیا هر شب... "مهدی اخوان ثالث"


به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

عشق تو... "نادر نادرپور"


 مرا عشق تو در پیری جوان کرد

 دلم را در غریبی شادمان کرد

 

 به آفاق شبم رنگ سحر داد

 مرا آیینه دار آسمان کرد

   

 خوشا مھری که چون در من درخشید

 جھان را با من از نو مھربان کرد

   

 خوشا نوری که چون در اشک من تافت

 نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

   

 هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

 مرا گنجینه ی یاد جھان کرد

 

  غم تلخ مرا از دل به در برد

  تب شوق تو را در من روان کرد

 

  وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت

  که شادی را به جانم ارمغان کرد

 

  مرا با چون تویی همآشیان ساخت

  تو را با چون منی همداستان کرد

   

  گواهی بھتر از حافظ ندارم

  که قولش این غزل را جاودان کرد

 

  شب تنھایی ام در قصد جان بود

  خیالت لطفھای بیکران کرد

  

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما..."خواجوی کرمانی"

 

آن ماه مهر پیکر نامهربان ما

گفت ای بنطق طوطی شکرستان ما

 

وقت سحر شدی بتماشای گل به باغ

شرمت نیامد از رخ چون گلستان ما

 

در باغ سرو را ز حیا پای در گل ست

از اعتدال قد چو سرو روان ما

 

برگ بنفشه کز چمن آید نسیم او

تابی ست از دو سنبل عنبر فشان ما

 

آب حیات کز ظلماتش نشان دهند

آبی ست پیش کوثر آتش نشان ما

 

ماییم فتنه‌یی که در آخر زمان بود

ور نی کدام فتنه بود در زمان ما

 

بنمود چشم مست و بر مزم عتاب کرد

کاخر چنین بود غمت از ناتوان ما

 

در باغ وصل اگر نبود چون تو بلبلی

کم گیر پشه‌یی ز همای آشیان ما

 

می کرد در کرشمه به ابرو اشارتی

یعنی گمان مبر که کشد کس کمان ما

 

کس با میان ما نکند دست در کمر

الا کمر که حلقه شود برمیان ما

 

خواجو اگر چه در سر سودای ما رود

تا باشدش سری سر او و آستان ما


نیلوفر... "سیدعلی صالحی"


گریز ستاره از اذهان شب
وحی دیگری‌ست
که از تناسخ دریا
بشارتم می‌دهد


شاعرترین خاموش این خانه
منم
که از اعتراض واژه
در معانی مرگ
خبر از خوابِ پروانه
آورده‌ام 
دریغا
دردی در این دوایر دیوانه دیده‌ام
چنین
که به گیسوی گریه می‌پیچم 
باری
مگرم که در گشودنِ این راز
آوازی از طراز آینه خیزد
ورنه شکستن این سنگ را
مجال باور نیست 


باشید
که در توشه‌ی باد
صدای بیشه‌ای خواهید شنید
با پروانه‌هاش، خاموشی‌هاش، خواب‌هاش:
نیمی شهود جادو
نیمی پَرِ عقاب