-
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای... "صائب تبریزی"
سهشنبه 3 فروردین 1395 01:46
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب به خرابات نه از بهر نماز آمدهای آنقدر باش که من از سر جان برخیزم چون به...
-
بهار من... "نغمه مستشارنظامی"
یکشنبه 1 فروردین 1395 12:11
بهار من که تویی نوبهار تو که منم بهار آمد و من مرغ خارج از وطنم چگونه بی قفس و بی نفس بخوانم شعر چگونه اوج بگیرم,چگونه پر بزنم؟ هوا تمیز و فرح بخش ...من ملول وغریب هوا گرفته و دلگیر...بغض می شکنم بهار من که تویی عطر دلنواز عزیز مرا ببر به تماشای خانه ام،چمنم نوشته ای که قوی باش ،می شود؟ سخت است چه قدر اشک نریزم،چگونه...
-
سال نو و حلول بهار طبیعت خجسته و مبارک...
یکشنبه 1 فروردین 1395 12:09
عرض سلام و ارادت خدمت همه دوستان جان... اولین لحظات سال نو و آغاز بهار دلنشین بر همگان خجسته و میمون باد... برایتان ایامی شاد و با نشاط از صمیم قلب آرزو می کنم... گل لبخند بر لبانتان شکوفا باد...
-
بهار... "فایقه جواد مهاجر"
شنبه 29 اسفند 1394 04:01
از راه دشت های پر از گل بیا بهار با خاطرات کهنه به کابل بیا بهار شهزادگان شهر مرا یاد دار و باز با دختران غمزده کاکل بیا بهار بر روی قبرهای جه بسیارمان بریز با عطر زندگی به تجمل بیا بهار با نوبهار ! گرچه بهارم به باد رفت اما پس از تمام تطاول بیا بهار...
-
گفتی بیا... "؟"
شنبه 29 اسفند 1394 03:44
فتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که می خواهم تورا گفتی که وصلت میدهم.جام الستت می دهم گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی می دهم گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی گفتی که مستت می کنم،پر زانچه هستت می کنم گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ گفتی که...
-
جنون... " عرفی شیرازی"
جمعه 28 اسفند 1394 22:15
عشق کو تا در بیابان جنون آرد مرا تشنه سازد، بر لب دریای خون آرد مرا در می طامات خوش لایعلقم، مطرب کجاست تا به هوش از نغمه های ارغنون آرد مرا در بهشتم کن خدایا تا نمانم شرمسار تا که از شرم گنه دوزخ برون آرد مرا می رود اندیشه ام در کعبه از دیر مغان می برد باری نمی دانم که چون آرد مرا گر بنالم عرفی از عقل و خرد معذور دار...
-
ای جان جان بیمن مرو... "مولانا"
سهشنبه 25 اسفند 1394 21:29
خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو ای فلک بیمن مگرد و ای قمر بیمن متاب ای زمین بیمن مروی و ای زمان بیمن مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بیمن مباش و آن جهان بیمن مرو ای عیان بیمن مدان و ای زبان بیمن مخوان ای نظر بیمن مبین و ای روان بیمن مرو شب...
-
گلی جان... "؟"
سهشنبه 25 اسفند 1394 11:34
در چشم تو خواندم گلی جان افسانه های آشنا گلی جان خوردم فریب چشم تو گلی جان آفرین گلی جان آی گلی جان لعل هوس بارت گلی جان در جام جان ریزد هوس گلی جان گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان بوالهوس گلی جان آی گلی جان یاد از آن شب ها با آن شب که تنها آشفته حال و رسوا در ساحل دریا آی گلی جان مویت آشفته راز دل خفته در آن چشم سیاهت...
-
زندگی... "؟"
دوشنبه 24 اسفند 1394 17:27
زندگی آهسته تر من خسته ام کوله بار پاره ام را بسته ام زخم پایم درد دارد٬ صبر کن تا کسی مرهم گذارد٬صبر کن صبر کن در سایه بنشینم کمی شاید از ابری ببارد شبنمی وادی رویای من این جا نبود روح من همبازی شب ها نبود صبر کن من راه را گم کرده ام در سیاهی ها تلاطم کرده ام صبر کن تا راه را پیدا کنم صبر کن تا کفش خود را پا کنم...
-
با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را... "قیصر امین پور"
دوشنبه 24 اسفند 1394 17:11
با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را در هر بُتی که ساخته ام، دیده ام تو را ازآسمان به دامنم افتاده آفتاب یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ من از تمام گل ها، بوییده ام تو را رویای آشنای شب و روز عمر من در خواب های کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عینِ پسندِ دلِ منی هم دیده، هم...
-
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم... "سعدی"
دوشنبه 24 اسفند 1394 02:49
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم...
-
یار آشنا ... "خواجوی کرمانی"
پنجشنبه 20 اسفند 1394 01:14
کجا خبر بود از حال ما حبیبان را که از مرض نبود آگهی طبیبان را گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند معین ست که سوداست عندلیبان را ز خوان مرحمت آن ها که میدهند نصیب به تیغ کین ز چه رانند بی نصیبان را اگر ز خاک محبان غبار برخیزد مؤآخذت نکند هیچ کس حبیبان را گذشت محمل و ما در خروش و ناله ولیک چه التفات به بانگ جرس نجیبان را...
-
شیشۀ بغض ... "سالار عبدی"
سهشنبه 18 اسفند 1394 23:49
من آن تداوم دردم ، من آن همیشۀ بغض که خون فشرده گلوی مرا به شیشۀ بغض خدا! گلوی مرا با غم ،ارزیابی کرد سپس مطابق آن ، خلق شد کلیشۀ بغض چنان مقابل چشمم ، دریده می رقصد که نای دم زدنم را بریده ، تیشۀ بغض بلیط درد جنون مرا تهیه کنید ز ردّ جاری اشکم به روی گیشۀ بغض درخت گریۀ من ، قد کشیده از غزلم به آسمان نگاهت ، رسیده...
-
چه بگویم سحرت خیر؟... " شهریار"
جمعه 14 اسفند 1394 01:59
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی من شیدا چه بگویم؟که تو هم این و هم آنی به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوزد؟ شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی من و تو اسوه ی عالم...
-
نیکو شنو... " مولانا"
پنجشنبه 13 اسفند 1394 00:27
عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار بیکس و بیخان و بیمانت کنم نیکو شنو تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد...
-
لب خاموش ... "هوشنگ ابتهاج"
یکشنبه 9 اسفند 1394 01:35
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این در همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست هشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش...
-
نگفتیم چرا... "شادی صندوقی"
جمعه 7 اسفند 1394 01:55
ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟ ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟ جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟ "تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟ دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست دشمن و دوست...
-
زندگی رسم خوشایندی است... "سهراب سپهری"
چهارشنبه 5 اسفند 1394 12:05
من به سیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته ء بابونه . من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم . من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ، رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را خوب می دانم ریواس کجا می روید ، سار کی می آید ، کبک کی می خواند، باز کی می...
-
عشق، شوری در نهاد ما نهاد... "عراقی"
چهارشنبه 5 اسفند 1394 02:02
عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهٔ سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صحرا نهاد قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد از خمستان جرعهای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد عقل مجنون...
-
گریه ها در چشم تر دارم تماشاکردنی... " صائب تبریزی "
دوشنبه 3 اسفند 1394 01:59
گریه ها در چشم تر دارم تماشاکردنی در صدف چندین گهر دارم تماشاکردنی نیست مهر خامشی از بی زبانی بر لبم تیغ ها زیر سپر دارم تماشاکردنی گر چه سودایی و مجنونم، ولی با کودکان صحبتی در هر گذر دارم تماشاکردنی گر به ظاهر خار بی برگم ولی از داغ عشق لاله زاری در جگر دارم تماشاکردنی بسته ام گر چشم چون یعقوب، عذرم روشن است ماه...