-
عاشقانه ای... "؟"
جمعه 30 بهمن 1394 01:10
زیر باران شده ام خیس بگو صبر کنم یا بروم؟ سایه ات چتر سرم نیست بگو صبر کنم یا بروم؟ سینه ام می تپد از وحشت دیر آمدنت من مجال دگرم نیست بگو صبر کنم یابروم؟ چشم در راه تو خشکیدو نمی آیی تو شده این باور تندیس بگو صبر کنم یا بروم؟ غرقه در حسرت دیدار بمانم یا نه! دیگر این شرم روا نیست!بگو صبر کنم یا بروم؟ گور وحشت دگر این...
-
ماه و ماهی... "علیرضا بدیع"
پنجشنبه 29 بهمن 1394 00:54
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار هشدار! که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم اندوه بزرگی ست چه باشی،چه نباشی!
-
بعدها... "فروغ فرخزاد"
شنبه 24 بهمن 1394 23:47
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ی زامروزها، دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از...
-
حلالم کن... "علیرضا بدیع"
چهارشنبه 21 بهمن 1394 23:43
به سویم با لب خشک آمدی، با چشم تر رفتی حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی مگر با کوه خویشاوندی دیرینه ای داری؟ که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی تو با باد شمالی...
-
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی... "حافظ"
سهشنبه 20 بهمن 1394 00:14
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده...
-
جام عشق... "؟"
دوشنبه 19 بهمن 1394 23:59
هر کجا جامی ز عشق آمد بدستت نوش کن هــر که می گوید سخن از مهــربانی گوش کن قلـب عاشق بوستان پُـر گُل و پُر آرزوســت. تا توانی گرد این گلشن بگرد و بوش کن بی تعلق از مسیر زندگی باید گذشت از می آزادگی جان و دلت مدهوش کن عشق در دامن هستی روح و جان زندگیست دل اگر داری دلت را عاشق پر جوش کن زندگی لیلاست این معشوقه را از خود...
-
شب فراق که داند که تا سحر چند است... "سعدی"
یکشنبه 18 بهمن 1394 00:39
شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت...
-
زبان عشق... "قیصر امین پور"
چهارشنبه 14 بهمن 1394 00:22
دست عشق از دامن دل دور باد میتوان آیا به دل دستور داد میتوان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد موج را آیا توان فرمود: ایست باد را فرمود: باید ایستاد آن که دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمیبایست داد
-
تا نیمه چرا ای دوست؟... "محمد علی بهمنی"
سهشنبه 13 بهمن 1394 00:53
جنگل همهی شب سوخت در صاعقهی پاییز از آتش دامنگیر ای سبز جوان پرهیز! برگ است که میبارد! چشم تو نبیند کاش این منظره را هرگز در عالم رویا نیز هیهات... نمیدانم این شعله که بر من زد از آتش «تائیس» است یا بارقهی «چنگیز»! خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟ و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز! تا نیمه چرا ای دوست؟!...
-
عاشقانه ای... "؟"
سهشنبه 13 بهمن 1394 00:09
دل من مست دلت بود،تو بد فهمیدی عاشق حرف دلت بود، تو بد فهمیدی دل من اهل وفا بود، توبد فهمیدی خالی از رنگ وریا بود، تو بد فهمیدی دل من محرم اسرار دلت بود، تو بد فهمیدی مرهم زخم دلت بود،تو بد فهمیدی کاش می شد که بفهمی دل من عاشق توست خواب خوش بودی و افسوس تو بد فهمیدی!...
-
وقتی که من بچه بودم ... "اسماعیل خوئی"
دوشنبه 12 بهمن 1394 02:40
وقتی که من بچه بودم، پرواز یک بادبادک میبردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنج زاران خورشید آه، آن فاصله های کوتاه وقتی که من بچه بودم، خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد، و اشک های درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن میآمیخت وقتی که من بچه بودم، آب و زمین و هوا بیشتر بود، و جیرجیرک شبها در متن موسیقی ماه و...
-
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم... " حافظ "
دوشنبه 12 بهمن 1394 02:13
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق...
-
گاهی نفسی هست... "؟"
شنبه 10 بهمن 1394 03:01
گاهی نفسی هست٬ ولی هم نفسی نیست درهرنفست هم نفست هیچ کسی نیست آنقدرغریبی که دراین شهر درندشت دنیای تو اندازه ی کنج قفسی نیست باید که هوایی به سرت داشته باشی درقلب زمستانی ات امّا هوسی نیست تلخ است که راضی شده باشی به دغل ها شیرین شده باشی و ببینی مگسی نیست تنهایی ات آنقدر بزرگ است که پیشش خوشبختی ات اندازه ی حجمِ عدسی...
-
صید منی شکار من... "مولانا"
پنجشنبه 8 بهمن 1394 17:16
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت آمدهام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت آمدهام که تا تو را جلوه دهم در این سرا همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت آمدهام که بوسهای از صنمی ربودهای بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت گل چه بود که گل تویی ناطق امر...
-
چهره خاموش خیال... "فروغ فرخزاد"
سهشنبه 6 بهمن 1394 20:28
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش توفان بود یاد آنشب که ترا دیدم و گفت دل من...
-
مرا چشمیست خون افشان... "حافظ"
پنجشنبه 1 بهمن 1394 19:12
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب در...
-
عاشقانه ای... "؟"
پنجشنبه 1 بهمن 1394 19:10
چه کنم با دل خود؛با تو بمانم یا نه با صدای غزلم از تو بخوانم یا نه گفته اند قصه ی هر عشق جدایی و غم است چه کنم این غم تو قصه بدانم یا نه در نبود تو اگر؛شخص غریبی آمد من به امید تو از خویش برانم یا نه مانده ام بار دگر باز شوی همدم من می دهی باز به انگشت نشانم یا نه یک قدم پیش و یکی پس به جنونم آری می کنی در طلب بوسه...
-
عشق و هوس... "ظهیر فارابی"
سهشنبه 22 دی 1394 20:33
میان عشق و هوس گرچه فرق بسیار است وجود هر دو درین کارخانه در کار است تو پیرو عمل نیک شو بجوهر اصل که تار سبحه هم از جنس تار زنار است چو عاقبت همه کس را فنا بود در پی کسی که کشته ی عشقت نگشت مردار است شهید معرکه ی تو ز زندگی عاریست کسی که زنده ز میدان برون رود عار است دعا کنم چو بحق برادران گویم شفا مده بکسی کاو زعشق...
-
بزن که سوز دل من به ساز می گوئی... "شهریار"
پنجشنبه 17 دی 1394 01:52
بزن که سوز دل من به ساز می گوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز می گوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز می گوئی مگر حکایت پروانه می کنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز می گوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور و گه از شاهناز می گوئی کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد بزن که در دل این پرده راز...
-
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند... " مژگان عباسلو"
دوشنبه 14 دی 1394 02:25
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلت هرچه جز یاد مرا با خاک یکسان میکند اشک میداند غم افتادهای مثل مرا چشم تو از این خیانتها فراوان میکند با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش! موج را برخورد صخره کی پشیمان میکند؟ مثل مادر عاشق از روز ازل...